بهار نارنج

عشق یعنی حالت خوب باشه
۲۵۹ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است
آلباتروس
آلباتروس جمعه, ۱۳ آبان ۱۴۰۱، ۱۲:۲۳ ب.ظ

236 ( تهیه لیست )

یادم نیست از کی اما یه بار به یه فایل صوتی که گوش میدادم طرف میگفت : یه برگه بردارید و اسم کسانی که حس منفی ازشون میگیرید و حالتون باهاشون خوب نیست رو بنویسید ، صبح به صبح که بیدار میشید اول از همه برای همشون بهترین ها رو آرزو کنید و بعد روزتون رو شروع کنید .

این حرف عجیب به دلم نشست ❤️

امیر  + Amir chaqamirza یاس گل
Last Comments :
آلباتروس
آلباتروس سه شنبه, ۱۰ آبان ۱۴۰۱، ۰۹:۵۶ ب.ظ

235 ( شرمندگی )

سلام ، امیدوارم شما حالتون خوب باشه ولی من نیستم .

اصلا خوب نیستم . صبح که با مامان رفته بودیم خرید ، تو راه با مریم ( خواهرم ) داشت صحبت میکرد راجب جهیزیه ش ، تقریبا 40 تومن خرید کرده ، با وام و وام ازدواجش و اینور اونور 100 تومنم جور شده که قراره هفته بعد من و مامان بریم قزوین از اونجا و از تهران خرید کنیم . ولی مریم میگفت 100 کمه باید یه 50 دیگه م باشه مگه از قیمتا خبر ندارید . خلاصه مامان تلفن رو که قطع کرد حالش گرفته بود ، میگفت با مریم به مشکل میخوریم آخر ، برگشتیم خونه ناهار خوردیم رفتیم مغازه برگشتیم هنوز از یادش نرفته ، تو مغازه چند بار هی گفت مریم فکر منو مشغول کرده ، وقتی رسیدیم خونه 2 دقیقه نگذشته بود گفت برای من یه کدئین بیار ، براش بردم یکم کنارش نشستم حالشو پرسیدم که چی شده تو که خوب بودی ، گفت فکر مریم اذیتم میکنه و دیدم که چشماش قرمز شد و یه قطره اشک از چشماش اومد . 

احساس کردم قلبم تیر کشید 😭 احساس کردم با تیر زدن وسط قلبم وقتی بغض و اشکش رو دیدم 😭

کاش هیچوقت این صحنه رو نمیدیدم و برای هزارمین بار از خودم متنفر شدم و از مامان شرمنده که چرا درآمد ندارم تا کمکش کنم 😞😔😭💔

قلبم درد میکنه 💔

فاطمه ... Amir chaqamirza یاس گل اقلیما ... ** دلژین   ** شروینُف ‌‌‌‌‌‌‌shervinof
Last Comments :
آلباتروس
آلباتروس سه شنبه, ۱۰ آبان ۱۴۰۱، ۰۲:۱۳ ب.ظ

234 ( خرید )

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آلباتروس
آلباتروس سه شنبه, ۳ آبان ۱۴۰۱، ۱۱:۵۴ ب.ظ

231 ( روزنوشت ) 03 / آبان / 1401 - سه شنبه

سلام سلام امیدوارم عالی باشد . من خوب نیستم . همیشه دوست دارم از افکار منفی و انرژی های منفی دوری کنم و مثبت فکر کنم اما امروز شدیدا دلم گرفته و حالم خوب نیست . 

دیروز نزدیکای 5 صبح با چنان بوقی تو سرم از خواب پریدم که بی سابقه بود . تپش قلب ، استرس ، سردرد ، معده درد ... افتضاح بودم . مامان بیدار شد یکم نبات داغ درست کرد داد ولی پر بودم از استرس و مجبور شد بره اونجا و بگه امروز یکم کار دارم از فردا میرم . یکم بهتر شدم استرسم در طول روز یکم بهتر شدم اما ته دلم همچنان استرس داشتم . امروز صبح علی رغم میل باطنیم رفتم ، استرسی که دیروز و امروز صبح کشیدم رو در تمام زندگیم تجربه نکرده بودم . اصلا کارش با شرایط و روحیات من سازگار نیست ، زمین تا آسمون متفاوته با من . انقدر شلوغ میشه که نگو . یکم منو بشناسید میدونید همیشه فراری ام از شلوغی و آدما . امروز رو رفتم اما از فردا میخوام نرم . به مامان میگم فردا برو بگو دخترم دیگه نمیاد ولی مامان قبول نمیکنه ، حالا استرس اینم اضافه شد .

حسرت به دل موندم بشینم خونه کسب درآمد کنم 

اگه به هر دلیلی یه روز نبودم حداقل بدونید دوست داشتم پول دربیارم ولی نشد 

کی از فرداش با خبره که من باشم

عارفه صاد bahar ..... ** دلژین   **
Last Comments :
قبلی ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ---- ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ---- ۵۰ ۵۱ ۵۲ بعدی
Made By Farhan TempNO.7