۱۴۳ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است.

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید .

وااای وااااای وااااااااای از این جوکر . این قسمتش عاااالی بود ،انقدر خندیدم دلدرد گرفتم . جوکر تایم بهنام تشکر عالی بود . چقدر نیاز داشتم به این خنده های از ته دل . 

در رابطه با پست قبلی فکر میکنم پیام من تو قسمت هرزنامه رفته باشه . از بین تقریبا 60،70 نفر فقط 1 نفر انجام داد و دستش درد نکنه مرسی واقعا . چند روزیه صبح ها ساعت 5 بیدار میشم و حس میکنم حالم یکم بهتره . کتاب باشگاه 5 صبحی ها رو شروع کردم به خوندن تا اینجا که خوبه .

شبتون پرتغالی

۶ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

چند روزیه درست و حسابی نمیتونم اینجا بنویسم 

تو یکی از دوره های خانم مهشید رئیسی شرکت کردم که به مدت 21 روز ساعت 5 صبح قرار بیدار بشم و یه سری کارها و تمرین ها رو انجام بدیم . دیروز 7 دی اولین روز بود که حتی زودتر از 5 بیدار شدم اومدم اینجا یکم بگردم که باز مجید یاسر لایو گذاشت و رفتم سروقت اون که تا ساعت 5 یکم وقتم پر شد . چون ایران نیست نصفه شب ما سر صبح اونا میشه فکر کنم . روز دوم چون شبش هرکاری کردم نتونستم خواب کافی داشته باشم با یه ساعت تاخیر یعنی ساعت 6 بیدار شدم اما خوشبختانه لایو رو سیو کرده بودن و وقت داشتم ببینم و خلاصه نویسی کنم . و فردا هم روز سوم هست که باید تا الان میخوابیدم اما چون کتاب " آبنبات هل دار " رو داشتم میخوندم میخواستم هر طور شده امشب تمومش کنم و تا الان نشستم پاش و به کوب خوندم و تمومش کردم و الان چشام داره بسته میشه . فردا ادامه این پست رو میام راجبش مینویسم . 

۳ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز نت تا ساعت 12:30 خوابیدم مریم و محمد تا 4 فکر کنم خوابیدن دیگه ساعت 4 مامان با داد و بیداد بیدارشون کرد . ناهار خوردیم مامان حاضر شد بره مغازه مام حاضر شدیم باز با سیمین و وحید قرار بود بریم جاده سرعین قهوه خونه . نیما و علی نبودن خودمون 5 نفر بودیم برفم یه ذره اومده بود هوا یخ بود . بچه ها بودن بیشتر میگذشت اما باز خیلی خوب بود کلی خندیدیم منچ بود و دو تا بازی ام برده بودیم خلاصه کلی سرگرم شدیم . تا 8:40 دقیقه تقریبا موندیم بعد دیگه مامان زنگ زد باید میرفتیم مغازه دنبالش دیگه بلند شدیم راه افتادیم ، تو جاده م کلی خندیدیم خلاصه که خاطره خوبی شد . 

۱ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امشب حالم خوبه 🥰 خیلی ام خوبه 🙈 . بعد از مدت ها استاد گیتارمو گوشه رینگ گیر انداختم یکی دو ساعتی حرف زدیم . تقریبا تا ساعت 4:00 صبح داشتیم حرف میزدیم کلی انرژی گرفتم ازش . این پسر معرکه س واقعا . از هر مسکنی مسکن تره . شب یلدای خاطره انگیزی شد حتی شاید تا اینجا بهترین یلدای زندگیم شد . 

* گیتار

۲ ۰

سلام . تقریبا یه هفته س باز برگشتم به وضعیت قبل . هیچی طبق برنامه پیش نمیره . روزام دارن هدر میشن . هیچی به هیچی . خسته شدم . امروزم برای دخترداییم یلدایی برده بودن مام رفتیم طبق معمول علی رغم میل باطنیم رفتم . اولش متوسط بود بد نبود ولی از وسطاش یه سردردی گرفتم افتضاح . سردردای میگرنی بدترین نوع سردردن به نظرم . همراه با حالت تهوع . دو تا کدئین خوردم هنوز خوب نشدم . نه گیتار تمرین میکنم نه کالیمبا نه هیشکدوم از کارامو میکنم . باز جدیدا شبا دیر میخوابم روزا دیر بیدار میشم چیزی که ازش متنفرم . وقتی بیدار میشم هیچ انگیزه ای ندارم . 63 تا ستاره روشن دارم که باید خاموششون کنم دریغ از یه ذره انگیزه . کلی فیلم و سریال نصفه نیمه دارم کلی کتاب ناتمام ، همشون تو ذهنم تاثیر منفی میذاره . یادتون باشه تا یه کتابو تموم نکردید سراغ دومی نرید ، تا یه فیلمو ندیدید دومی رو شروع نکنید اثرات بدی رو ذهن و فکرمون میزاره . باز باید کلی رو خودتم کار کنم . هنوز هیچی ماگ نفروختم . خسته م خسته .

شبتون بخیر

+ البته دیشب یکم با استاد گیتارم صحبت کردم کلی انرژی گرفتم ازش ، کلا همصحبتی باهاش همیشه حالمو خوب میکنه 

۳ ۰

سلام

امروز عصر رفتیم خونه مامان بزرگ که بعد تقریبا دو هفته خاله م رو دیدیم سیمینم باهاش بود ، ساعت 7 تقریبا برگشتیم یکم خودمو نگه داشتم دیدم دارم میمیرم از خواب خیر سرم گفتم بخوابم که ساعت 5 صبح بیدار شم ، خوابم برد ساعت 12 بیدار شدم تا الان نتونستم بخوابم 😐😂🤦🏻‍♀️ ولی بالاخره هر جور شده برنامه م رو ردیف میکنم و ادامه میدم ، اینجوری نمیشه واقعا 🤦🏻‍♀️

شبتون بخیر

۳ ۰

سلام 

امروز صبح با دلدرد از خواب بیدار شدم یکمم حال نداشتم . قربون خدا برم نشد ما یه بار تصمیم بگیریم برنامه ریزی کنیم بعد بتونیم طبق برنامه ای که ریختیم بریم جلو . دو سه روز برنامه رو انجام میدم کلی رضایت دارم بعد یهو همه چی عوض میشه . نمیدونم چجوری اما میشه . وقتی ام که اینجوری میشه به شدت از خودم ناراضی ام . هرچند اینکه مثلا روزی 5 دقیقه زبان بخونم از اینکه روزی هیچی زبان نخونم شاید برای خیلیا مثل هم باشه هر دو اما برای خودم از هیچی بهتره ، یعنی حتی روزی پنج دقیقه یه کاری رو کردن از روزی 0 دقیقه خیلی بهتره . یا کم کم آدم زمانش رو بیشتر میکنه یا تو بدترین حالت به همون روزی 5 دقیقه مثلا مطالعه ادامه میده . نزدیک ساعت 11:30 بود فکر کنم تلفن خونه زنگ زد بابام بود میگفت گوشیت خراب شده هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی . گفت عموم اینا با عمه م قراره بیان خونه . پنج دقیقه بعد اومدن ، مثل اینکه عموم اینا رفته بودن سمت نمین فکر کنم خونه مادر زن عموم کار داشتن که رفتنی عمه م و پسرشم با خودشون برده بودن و برگشتنی ام یه سر به ما زدن . قرار بود برن اما مامان ناهار ماکارونی درست کرد و بعدش یه ربع نشستن و زود رفتن چون باید عمه م رو میزاشتن آستارا بعد برمیگشتن کرج . رفتن ، منم رفتم اتاق هرکی به کار خودش رسید . مامان ظهر رفت مغازه بابام رفت اسنپ منم طبق معمول وقتمو با هیچی گذروندم متاسفانه البته چون یکم بی حال بودم و طبیعی بود ، برای همین خیلی خودمو سرزنش نکردم ، عصر که تو پیج داشتم استوری میزاشتم دیدم مومو از دستم ناراحته مجبور شدم زنگ زدم تصویری حرف زدیم یکم . مامان از مغازه برگشت ، گذشت تا ساعت 11 شب بود فکر کنم که زنداییم زنگ زد که داریم میایم خونتون . خلاصه اونام اومدن فکر کنم تا 1 نشستن و بعدم رفتن و باز هر کی رفت تو اتاق خودش . حال و هوای این روزام رو اصلا دوست ندارم اصلا .

شبتون بخیر

۰ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز از اون روزایی بود که رسما هیچ کاری نکردم . خاله م شب قراره حرکت کنه فردا صبح میرسه

۲ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امشب مهمو بودیم خونه داییم برای تولد ، فکر میکردم شاید کسی نیاد ولی تقریبا به جز خاله م که تهران پیش اونیکی خاله م مونده ، همه بودیم . ظهر که مامان با خاله م حرف میزد خاله م گفت حال اونیکی خاله م بد شده زخمش عفونت کرده شب ( یعنی دیشب ) بردنش بیمارستان بستریش کردن . نگران که بودیم بدترم شدیم . ولی شب مهمون بودیم بالاخره . من یه بافت خیلی ساده پوشیدم موهامم با کریپس بسته م مثل همیشه یکم آرایش کردم . ناهارو خوردیم یکم خوابیدم بیدار شدم من و مامان رفتیم خونه مامان بزرگ ، مریمم گذاشتیم خونه داییم چون زنداییم گفته بود بره . هیچی دیگه امشب خیلی حرفی برای نوشتن ندارم . یه ساعت نشستیم بعد همگی پاشدیم رفتیم خونه شون 30 ثانیه فاصله س تا خونه داییم . اول از همه رسیدیم . گذشت گذشت تا ساعت 12:00 راه افتادیم و رسیدیم خونه . اونجا بیشتر سرم تو گوشی بود . الانم روزنوشتمو بنویسم یکم تو گوگل بچرخم و برم بخوابم . راستی قرار شد فردا صبح با مریم بریم یه مغازه ای که سیمین میگفت حراج زده . یادتونه دیشب میگفتم خدا خدا میکنم مهمونی تموم شه . چشم بهم زدیم اینم تموم شد . من برم دیگه .

شبتون پرتغالی

۱ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

دیشب موقع دورهمی سه نفرمون یکم احساس سردرد داشتم اما خفیف بود گفتم بخوابم خوب میشم ولی در طول شب چند بار با احساس سردرد بیدار شدم . ساعت 8:30 چشمامو باز کردم گفتم امروزم زودتر از 9 بیدار شدم . صورتمو شستم رفتم نشستم رو مبل یکم گذشت دیدم حالم داره خراب میشه و سردردم بدتر شد رفتم یه قرص خوردم مامانمم بیدار شد دیگه . خوب نشدم سرمو با یه شال بستم به مامان گفتم به ژلوفن بیار اونم خوردم یه آب عسل لیمو و دارچین زنجفیل (زنجبیل) آورد چون دیروز عدس پلو داشتیم و سردی بود احتمالا بخاطر اون سردرد داشتم . تو این هیری ویری از پست بسته م رسید ماگ خوشگلم رسید ، خوشگله دوسش دارم اما با تصوراتم یکم فرق میکنه دستت که میگیری مشخصه نازکه آدم میترسه زود بشکنه . البته همین یه مدل جنسش اینجوریه ها . مامان یکم سرمو ماساژ داد کم کم خوابم برد ساعت 11 بیدار شدم داشتم میمردم از گشنگی یکم صبحونه خوردم اولین چاییم رو تو ماگ جدیدم ریختم خوردم laugh اما همچنان سردرد داشتم رفتم یکم گیتار تمرین کردم یه کوچولو . مامان ناهار رو درست کرد خیلی کم خوردم ، خوابم میومدا اما زیاد نه پاشدم حاضر شدم لپ تاپ رو هم برداشتم کتاب دفترم برداشتم که اونجا کارامو بکنم . مریمو بابا خونه بودن من و مامان با تاکسی رفتیم اما قبلش من رفتم بالاخره بعد از مدت ها یه دفترچه خریدم برای خودم که توش زبان تمرین کنم . رفتیم مغازه مامان کتابشو نیاورده بود منم نخوندم فقط یکم داستان انگلیسی خوندم بعد نشستیم نیسان آبی قسمت 3 رو دیدیم چون خلوت بود بخاطر سردیه هوا نشستیم نصف فیلم سینمایی " روزهای نارنجی " اگه اشتباه نکنم هدیه تهرانی بازی کرده . اونو دیدیم وسطاش یکم با گوشی کار میکردم باید با پیج تعامل میداشتم خب ، همینجوریش امروز خیلی کم کاری کردم ، دیگه مشتری اومد و وقت نشد بقیه ش رو ببینیم . البته ساعت 6 هم مریم رو بابا رسوند پیش ما خودش رفت ولی مریم همش سرش تو گوشی بود با ما فیلم نگاه نکرد . برگشتیم خونه برای شام بابا هوس " خشیل " کرده بود مامان درست کرد ولی من و مریم سر میز انقدر خندیدیم من نتونستم همشو بخورم انقدر خندیدیم دلدرد گرفتم (بماند به چی میخندیدیم) خیلی وقت بود مامان عادت کرده بود دیگه تلویزیون روشن نمیکرد . فقط من امروز ساعت 9:30 نشستم پای سالومه ، نمیدونم جدیدا من بی حال شدم یا موضوعات دیگه خنده دار نیست و باید گریه کرد . خلاصه نمیدونم ساعت چند بود زدیم شبکه 3 برنامه رشیدپور قبلا دیده بودم خیلی وقت بود دیگه کلا تلویزیون تماشا نمیکردیم به جز دو سه تا برنامه فقط . جالب بود باحال بود . یه چالشم راه انداختن منم که عاشق چالش laugh بی مزه ترین جوکی که تا حالا شنیدید رو کامنت کنید ، 3 نفری که بیشترین لایک رو بگیرن یک میلیون جایزه برنده میشن . پست خوبیه جون میده بشینی کامنت ها رو بخونی . فقط یه جوک برام جالب بود که تو پست بعدی مینویسمش . 2 روز از وقت نتمون مونده و 40 گیگ . بشینم یکم دانلود کنم فردا جمعه س . راستی فردا تولد پسردایی هامه و خونشون دعوتیم باز یه مهمونیه دیگه و من باید دعا کنم زودتر تموم شه راحت شم از الان غصه م گرفته .

امروز یکم زبان خوندم کلاسی که توش ثبت نام کردم یه گروه زدن تو واتس اپ اما من تا الان هیچ فعالیتی توش نداشتم . هرچقدر بقیه بچه ها حس خوبی از کلاس میگیرن من دلم میگیره عصبی میشم اصلا گروه رو دوست ندارم . نمیدونم چی شد علی رغم میل باطنیم تو دایرکت به پشتیبان پیام دادم که چه تمارینی باید ارسال کنیم کاش جواب نمیداد کاش اصلا پیام نمیدادم . ولی جواب داد و منم بی میل نشستم تمرینا رو حل کردم و دایرکت فرستادم یه ویسم خواسته بود که نفرستادم و نمیفرستم هیچوقت . اولین و آخرین فعالیتم بود دیگه نمیخوام اصلا . من میخواستم پشتیبانم خود آقای نصر باشه crying

شبتون بخیر

۲ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز دیگه رسما سرماخوردم . صبح یه قرص خوردم بعد از صبحانه . نشسته بودیم که زنگ زدن ، مامان فکر کرد باباس ولی من میدونستم بسته ای که سفارش داده بودم تو بلک فرایدی رو برام آورده بودن و من بسی خوشحال بودم . عطرم رسید بالاخره . همون عطری که تو شازده کوچولو بود ، بو همون بو بود اما از یه برند دیگه ، چون پول نداشتم و این ارزونتر بود از این گرفتم وگرنه از همون برند لاوبل میخریدم . خلاصه بوش عالیه اینطور که معلومه ماندگاریشم خوبه چون صبح فقط یه پیس زدم و هنوزم که دارم این متن رو مینویسم نفس که میکشم بوش رو حس میکنم و خیلی از این بابت خوشحالم اما ایشالا هم از مغازه هم از فروش ماگ بتونم سود کنم و سری بعد از برند لاوبل خرید کنم ایشالا . رفتن رو تخت توی حال دراز کشیدم پتو و بالشمم بردم یکم با گوشی کار کردم یکم تعامل داشتم با پیج های دیگه کم کم چشام گرم شد و خوابیدم . خیلی میچسبه لعنتی . مامان قرمه سبزی گذاشت که ظهر که میخواستیم بریم مغازه واسه پسرخاله هام هم یکم ببریم چند روزه خاله م نیست بنده خداها کسی نیست بهشون برسه براشون غذا درست کنه . بیدار شدم ناهار خوردیم چون قبل ناهار خوابیده بودم دیگه نخوابیدیم و سریع آماده شدیم که بریم مغازه . چون قرص خورده بودم و بعد ناهارم قرص خوردم مامان توقع داشت بگم نمیام مغازه اما دید دارم حاضر میشم خوشحال شد . لپ تاپ و کتاب دفترمم بردم اونجا زبان بخونم و کتابمم همونجا بخونم . امروز هم یکم مغازه شلوغ بود هم خودم بخاطر اثرات قرصا کلا بی حال بودم چشام میسوخت . اما بازم یه درس از زبان رو گوش دادم نشستیم قسمت 3 نیسان آبی رو ببینیم که باز مشتری اومد و نشد . یکم دیر بستیم مغازه رو تقریبا 9:30 بود چون بابا خودش رفته بود خونه ما هم اسنپ گرفتیم و برگشتیم . باز شام خوردیمو باز هرکی رفت سر جای خودش دراز کشید . خونه سکوت بود من چشام گرم شد خوابیدم بابام که تو اتاق خوابیده بود مامان یکم با گوشی کار کرد تا یه ساعت پیش که رفت بخوابه منم بلند شدم باز یه قرص خوردم اومدم اتاقم وسایلو جا به جا کردم یه چایی برای خودم ریختم که بیام کارای امروزمو تیک بزنم و کارای فردامو بنویسم و روزنوشت امروزمم بنویسم که دیدم شارژرم سیمش هست خودش نیست . سابقه نداشت همچین چیزی . یا تو مغازه مونده یا گمش کردم . خیلی حاله م گرفته شد خلاصه کاش گم نشده باشه تو مغازه باشه . من برم دیگه .

فردا صبح مامان باید بره مغازه بعد از ظهرم مثل همیشه میریم خونه مامان بزرگ .

شبتون پرتغالی 

۲ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز احساس میکردم یکم سرما خوردم اما چون خیلی خفیف بود قرص نخوردم . مامان صبح رفت مغازه بعد از ظهر بیکار بود طبق معمول رفتیم خونه مامان بزرگ . بنده خداها خیلی پیر شدن آدم دلش میسوزه . هر دفعه م بیام اینجا و بگم بازم از تلخی داستان کم نمیشه . یه واقعیت تلخ . از بعد از ماجرای خاله م هم مامان اصلا آروم و قرار نداره . خودش میگه قبل از جریان خاله وقتی از مغازه برمیگشتم شبا راحت میخوابیدم اما از بعد از این داستان میگه شبا نمیتونم بخوابم بی قرارم انگار کلافه میشم . منم حالت بی قراری رو تجربه کردم ایشالا هیچوقت تجربه نکنید اما واقعا کلافه کننده س . خونه مامان بزرگ که بودیم مخصوصا که اونیکی خاله م هم نیست و تنهاییم ، مامان نمیتونه بمونه هی میگفت بریم هی اشاره میکرد دیگه بریم . نمیتونست بشینه نمیتونست بمونه بی قرار بود همش از فکر اینکه اگه مامان بزرگ اینا بفهمن چی میشه . واقعا هممون از این موضوع نگرانیم . اما امیدواریم که ایشالا جواب آزمایش خاله م خوب باشه و چیز نگران کننده ای نباشه . منم حالت بی قراری مامان رو میدیدم طبعا منم حالم گرفته میشد و بهم خوش نمیگذشت منم عصبی بودم اما مجبور بودیم وانمود کنیم اتفاقی نیوفتاده و همین سخته . قبلا خیلی خوب بود حال دلمون حداقل از الان خیلی بهتر بود ولی الان ... خدایا بازم شکرت . از وقتی تو پیج جدیدم فعالیتم رو شروع کردم یکم حالم خوبه ، فروش نداشتمااا اما تعامل پیج رو که بالا میبرم جواب مثبتی میگیرم و همین حالم رو خوب میکنه . همه اونایی که الان فروش دارن قطعا از روز اول نداشتن ، وقت گذاشتن زمان گذاشتن صبوری کردن تا موفق شدن و همین موضوع بهم امید میده . نتونستم جلوی خودمو بگیرم و یه ماگ گوگولی و خوشگل برای خودم سفارش دادم . نخندید خب خوشگل بود دوسش داشتم ترسیدم تموم شه . میتونم ازش استوری بزارم به عنوان رضایت مشتری . بازم خندیدید ؟! چه اشکالی داره خب . خودمم مشتری حساب میشم و میتونم از چیزی رضایت یا عدم رضایت داشته باشم . ساعت بین 9 یا 10 بود که برگشتیم خونه و بعدشم یکم شام و گوشی و این چیز الانم دیگه برم که کم کم بخوابم

شبتون شکلاتی

۰ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز شنبه بود و باید کدنویسی و کالیمبا تمرین میکردم . کالیمبا رو صبح تمرین کردم بعدش برای ناهار پاشدم اما گفتم قبلش به مامان که مغازه بود زنگ بزنم ببینم با خاله حرف زده یا نه ، چون دیشب حس کردیم انگار وقتی تصویری گرفته بودیم خاله ناراحت بود برای همین مامان نگران شده بود خیلی . وقتی مامان گوشی رو برداشت و ازش پرسیدم با خاله حرف زدی گفت : نه بابا اعصابم خرابه از صبح 4 دفعه زنگ زدم جواب نمیده . دیگه مردم از استرس احساس میکردم بدنم داره میلرزه از ترس ، قرار بود ماکارونی درست کنم اصلا نفهمیدم چطوری غذا رو گذاشتم . چقدر دعا و صلوات و نذر و چقدر با خدا حرف زدم که تورو خدا همه مریضا رو شفا بده خاله ی من هم همینطور . بعد اینکه غذا رو گذاشتم دوباره به مامان زنگ زدم که گفت نگران نباش با خاله صحبت کردم تلفنش آنتن نمیداده . یکم خیالم راحت شد . ناهار خوردیم قرار بود بخوابیم اما دیدم تو سایت نمونه کار جدید آپلود شده دیگه نشستم پای اونا و با یه ادیت کوچیک تو پیج آپلودشون کردم . اما فالور نداشتم ، نمیخواستم از خانواده کسی بفهمه اما مجبور شدم به دوستام و مامان بابا و مریم بگم و بخوام که استوری کنن پیجم رو . اونام استوری کنن کل فامیل میفهمن دیگه . خلاصه بخاطر اینکه مجبور شدم این کار رو انجام بدم الان خیلی ناراحتم اما چاره ای نداشتم . از یه طرف استرس اینو گرفتم اگه نتونم بفروشم و ضایع شم اطرافیان چقدر بهم بخندن . میدونم مسخره س اما واقعیته و دوست ندارم شکست بخورم و بدون فالور از فکر اینکه چطوری باید موفق شم دارم دیوونه میشم . اما انرژی مثبت میفرستم و میگم که من میتونم . از بعد از ظهر داشتم ادیت میکردم و ویدیو پست میکردم . دیگه ساعت 9 یا 10 بود فکر کنم شایدم 11 بود داشتم o ses turkiye میدیدم که دیدم زیاد پست گذاشتم دیروقته بقیه ش رو گذاشتم واس فردا . اما از فکر اینکه اگه نشه چی ؟! نمیتونم بیرون بیام . یه حس عجیب غریبی بهم دست داد بعد اینکه بابا به جای اینکه تشویق کنه گفت از این کارا برات نون درنمیاد بشین زبانتو بخون . واقعا بلدن چطوری حال آدمو دگرگون کنن . به هر حال همیشه همینطور بوده و هیچوقت از طرف بابام تشویق نشدم . o ses turkiye هم تموم شد و منم که خاطره امروزو نوشتمو برم بخوابم که فردا کلی پست جدید باید بزارم کلی زبان و گیتار باید تمرین کنم . امروز که نتونستم کدنویسی تمرین کنم عوضش دیروز جمعه یکم تمرین کردم .

جدیدا زیاد پرحرفی میکنم ببخشید

شبتون پرتغالی

۱ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز قرار بود یکم بیشتر بخوابم مثلا جمعه بود اما ساعت 8:30 بیدار شدم ، نیم ساعتم زودتر از روزای دیگه .

قانون مورفی : همیشه همه چی برعکس پیش میره . 

چون جمعه بود و برنامه ای نداشتم یکم گیتار تمرین کردم ( آهنگ جدیدمو خیلی دوست دارم ) یه درسم از کد نویسیم رو دیدم و تمرین کردم . و جمعه ها معمولا برای ناهار آبگوشت میچسبه . صبح که زود بیدار شدم عوضش ظهر عااالی خوابیدم قشــــــنگ عمـــــیق به خواب رفته بودم خیلی لذت بخش بود برام . مامان بیدارم کرد که بریم خونه مامان بزرگم ، بابا نیومد من و مامان حاضر شدیم رفتیم قرار بود پیاز سرخ کنیم مامان بزرگ آش پخته بود خیلی ام خوشمزه بود جاتون خالی یکم خوردم و منم رفتم به مامان کمک کنم ، مامان پوست میکند و خورد میکرد من سرخ میکردم . یکم گذشت دایی و زنداییم هم اومدن زنداییمم کمک کرد خدایی ، آخراش داییمم اومد نشست برای رنده کردن کمک کرد یکم بعدشم بابابزرگم . الهی فداش بشم هی رفت اومد یکم حرف زد دوباره رفت سر جاش نشست آخرش نتونست تحمل کنه اومد پیشمون که یه ذره م اون کمک کنه ، البته آخراش بود و چیزی نمونده بود . چقدر شیرین بود حس کردن یه خانواده که دور هم بودیم . بعضی وقتا با بعضی آدما آدم این حس رو نمیگیره اما بعضی وقتام آدم قشنگ کانون گرم خانواده رو حس میکنه و من عمیقا عاشق این حسم . پدربزرگ مادربزرگم خیلی پیر شدن و این خیلی دردناکه . تمام روز داشتم تصور میکردم اگه موضوع خاله م رو بفهمن چه حالی میشن و برام غیر قابل تحمله . خدایا خودت به هممون رحم کن . تموم که شد دیدیم دیر وقته با اصرار مامان بزرگم یکم کوکو درست کردن مامان و زنداییم ، زنگ زدیم بابامم اومد سفره انداختیم دور هم شام خوردیم و من یادم نبود آخرین بار دور هم سر یه سفره غذا خورده بودیم . بعد شام موقع چایی ، بابا زنگ زد به خاله م که تصویری اونیکی خاله م رو مامان بزرگ ببینه . خاله م هم گفت خوابیده . بدتر مامان بزرگم شک کرد نگران شد . خلاصه یکم حرف زدن مامان اینا که نه بابا نگران چی آخه حالش خوبه نگران نباش . یکمم نشستیم دیگه نزدیکای 11 رسیدیم خونه . و من تا 2 بیدار بودم نمیتونستم بخوابم با اینکه خسته بودم .

برامون خیلی دعا کنید قلبا

شبتون پرتغالی

۰ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید 

در ادامه پست قبل

ناهار جاتون خالی بورانی پلو داشتیم که من عاشقشم . به مامان گفتم امروز منم باهات میام مغازه برم یکم بخوابم بعد با هم میریم . رفتم تو جام هر کاری کردم نتونستم بخوابم ، چند دقیقه ای فکر کنم چشام رفت اما سریع از خواب پریدم . یه خانم دیگه م زنگ زد برای فردا قرار گذاشت بیاد خونمون . کل روز فکر میکردم فردام قراره مامان بره مغازه اصلا حواسم نبود فردا جمعه س . مغازه نمیره عوضش قراره بره خونه مامان بزرگم که شاید منم باهاش برم . همه غصه مون اینه که چجوری به مامان بزرگم بگیم قضیه خاله م رو . خدا خودش رحم کنه بهمون . 

بعد از اینکه نتونستم بخوابم بلند شدم حاضر شدم کتابمم برداشتم مامانمم کتابش رو داد بزارم کیفم و راه افتادیم . مغازه اولش چند نفری اومدن بعدش خلوت شد نشستیم یکم حرف زدیم اول بعدش هر دو شروع کردیم به خوندن کتابا . برای من بین 30 تا 35 صفحه ش مونده بود که نشستم یه سره همه ش رو خوندم و بالاخره تمومش کردم . کتاب خوبی بود اما من دوسش نداشتم . دلم یه رمان سبک ایرانی طور ساده میخواد مثل آبنبات هل دار که چند صفحه ای ازش خوندم از فردا میشینم بقیه ش رو میخونم . مامان بعد از اینکه رفتیم مغازه یکم حال و هواش عوض شد ، شاید اگه من نمیرفتم باهاش و تنها میرفت ، کلی فکر و خیال میکرد ولی چون با هم بودیم مشغول حرف زدن شدیم و کتاب خوندن برای همین فکرش مشغول شد . برگشتیم خونه طبق معمول همیشه سالومه رو با یه ساعت تاخیر تماشا کردم که مثل ببین تی وی این قسمت جذاب نبود برام . اومدم تلگرام رو باز کردم دیدم عکس های ماگ رو گذاشتن ، کلی ذوق کردم همه شون رو سیو کردم ادیت زدم یه ذره و 8 تاشون رو پست کردم . خدایی از همه جا ارزونتر گذاشتم که جذب مشتری کنم ولی هیچی فالور ندارم cryingاز چند نفر خواستم برام تبلیغ بزارن قبول کنن یا نه ، کی ماگشون رو سفارش بدن کی دستشون برسه کی تبلیغ کنن اصلا نمیدونم ، اما بدون حمایت نمیشه . و طبق معمول ساعت 2:30 من هنوز دارم پست مینویسم و اصلنم خوابم نمیاد . البته فردا جمعه س و روز استراحته .

+ آهان راستی نشستم یه برنامه ریختم برای خودم . به جز مطالعه کلا 4 تا کار برای تمرین دارم که هر روز وقتی بخوام هر 4 تا رو انجام بدم واقعا نمیشه ،سخته ، رو هیشکدوم نمیشه تمرکز کرد . برای همین روزی دو تا گذاشتم که انجام بدم وقت و حوصله داشتم اونیکی ها رو انجام میدم وقت نداشتمم که هیچی . 

مثلا شنبه برنامه نویسی - کالیمبا باید تمرین کنم وقت اضافه آوردم گیتارم تمرین میکنم

و یکشنیه زبان - گیتار باید تمرین کنم که از وقت اضافی داشتم کالیمبام تمرین میکنم

همینطوری به ترتیب تا پنجشنبه

باز زیاد حرف زدم ببخشید

شبتون شکلاتی

۱ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

داره برف میاد ، داشتم آهنگ جدیدی که یاد گرفتم رو تمرین میکردم یهو نگاهم افتاد به پنجره و دیدم که داره برف میاد . هوا ابریه و جو خونه ما به شدت سنگین . و من چقدر متنفرم از این جو . مامان ناراحته و نمیتونه وانمود کنه اتفاقی نیوفتاده . مریمم که نیست خونه ساکت تر شده . ماشینم که خراب شده بابا فعلا نشسته خونه نمیتونه بره اسنپ . منم جوری ام که کوچکترین ناراحتی ایی ذهنمو بهم میریزه و نمیتونم تمرکز کنم و نمیتونم هیچ کاری انجام بدم اگرم انجام بدم ذهنم پرت میره جای دیگه . انگار داری یه چیزی میخونی اما نمیدونی چی داری میخونی . دیشب ساعت 3 خوابیدم فکر کنم . هرکاری میکردم فکر و خیال نمیذاشت بخوابم . فکر اینکه اگه اتفاقی واسه خاله م بیوفته چی میشه . جو خانواده قراره چطوری بشه . مامان بزرگ بابا بزرگم چی ! مامان بزرگم دور از جونش حتما سکته میکنه . کاش جواب آزمایشش خوب باشه کاش با شیمی درمانی درست بشه . 

+ دیشب که اومدم پست بزارم اصل کاری رو یادم رفت بگم . سز ظهر بود مامان زنگ زد گفت خونه رو تمیز کن عصر مهمون قراره بیاد . خیلی وقت بود از این خبرا نبود راحت بودم . خونه رو تمیز کردم ساعت 2 و نیم بود تقریبا مامان بابا هم اومدن یکمم اونا تر تمیز کردن ناهار خوردیم یکم دراز کشیدم مامان داشت با خاله م حرف میزد حال اونیکی خاله م رو میپرسید ( مامان دیروز حالش و روحیه ش بهتر از امروز بود نمیدونم چرا امروز اینجوری شده ، مدونمم بخوام به حرف بگیرمش میزنه زیر گریه ) اگه بتونم امروز باهاش میرم مغازه که تنها نباشه . بعدش پاشدیم یکم آرایش کردیم و حاضر شدیم قرار بود ساعت 5 بیاد یکم زودتر رسید . خانم تنها اومده بود وقتی تنها میان حالم بهتره چند نفر که باشن استرس میگیرم . اومد بیست دقیقه ای نشست با مامان یکم حرف زدن و پاشد رفت . مامان گفت فکر کنم نپسندید . موقع رفتن مامان که تعارف کرد بفرمایید میوه ، گفت نه مرسی دم در منتظرن . انقدر دلم از موضوع پره انقدر متنفرم از این رسم که میتونم تا صبح حرف بزنم . یعنی پسره میاد تو ماشین میشینه مادره میاد ببینه اگه خوشش اومد دفعه بعد با پسره میاد . نمیفهمم . چرا اول مادر باید بپسنده ؟ خب شاید تو خوشت نیومد ولی پسره اگه میومد خوشش میومد ! شاید تو پسندیدی رفتی با پسرت اومدی من پسرت رو نپسندیدم ، وقتی من نپسندم چه حرفی باید با پسره بزنم ؟ چرا دوباره کاری آخه ؟ چرا بی احترامی آخه ؟ مگه اومدید جنس بخرید ؟ تا کی قراره به خانم ها توهین بشه نمیدونم . من اگه روزی ازدواج کنم هیچوقت همچین کاری رو نمیکنم . چطور کلی از رسم و رسوم ها رو تونستیم کنار بزاریم همین یه دونه رو نمیتونیم ؟ خانومی که برای پسرت میای که اول خودت بپسندی ، تو خودت خانمی برای خودت اینجوری اومدن خودت این توهین رو حس کردی خودت مادر داری برای مادرتم همینطور . خب وقتی یه بی احترامی ایی رو خودت درک کردی چرا به یکی دیگه هم منتقل میکنی ؟ درستش اینه روز اول مادر وپسر با هم بیان که دو طرف همدیگه رو همینجوری ببینن ( نیاز نیست همون جلسه اول برن با هم حرف بزنن که اون مرحله برای خواستگاریه ) مادرها با هم چند کلمه صحبت میکنن و پامیشن میرن . اگه خوشش نیومده باشه که هیچی اگه خوشش اومده باشه زنگ میزنه نظر خانواده دختر ببینن چیه اگه دختر خوشش نیومده باشه همه چی همین جا تو جلسه اول تموم میشه دیگه نیازی به جلسه دوم نیست که تازه پسره رو بردارن بیارن . اما اگه دختره هم خوشش اومده باشه یه قرار دیگه میزارن تا دو تا جوون با هم حرف بزنن ، به توافق نرسن که هیچی ، تموم . به توافق برسن دوست داشته باشن ادامه داشته باشه ، میتونن چند دفعه رفت و آمد کنن تا بیشتر همو بشناسن . تازه بازم همه چی به اینجا ختم نمیشه . یه سریا فکر میکنن اگه دختر و پسر با هم بیرون برن چند جلسه ، حتما باید با هم ازدواج کنن چون مردم اینا رو بیرون دیدن بالاخره آبروشون رفته . درصورتی که ممکنه بعد از چند بار ملاقات هر دو طرف یا یکی از طرفین تمایلی به ازدواج نشون نده . 

وای که چقدر دلم پر بود ببخشید پرحرفی کردم و تا اینجا اومدی و خوندی ممنون .

روزتون بخیر

۱ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید 

امروز صبح مریم رفت کرج قرار شد بره زود برگرده اگه زیر حرفش نزنه .

امروز از صبح هوا خیلی خرابه خیلی ، باد و طوفان عجیبیه . مامان یکم حالش بهتره . اصلا این هوا رو دوست ندارم . 

مامان حالش خوبه چند باری با خاله م حرف زده حال اونیکی خاله م رو ازش پرسیده ، در ظاهر خوبه اما میدونم ته دلش یه جوریه چون مثل اینکه دکترا گفتن وضع خاله م خرابه ، گفتن ما هرچی بود رو سعی کردیم برداریم اما باز اندازه نوک سوزن تو بدنش مونده باشه میتونه ریشه بندازه و دوباره رشد کنه . ازش آزمایش گرفتن جوابش ده روز دیگه میرسه . به مامان بزرگم امروز بالاخره گفتن که خاله م که اینجا بود رفته تهران پیش اونیکی خاله م گفتن رحمش رو عمل کرده اما دیگه سرطان داشتنش رو نگفتن ، بفهمه بنده خدا سکته میکنه . ایشالا که جواب آزمایش خوب باشه و با شیمی درمانی درست بشه ، درسته دلمون شکسته ازش اما من راضی به اذیت شدن دشمنمم نیستم چه برسه به فامیل . اگه اتفاقی براش بیوفته مامانم از عذاب وجدان نابود میشه کاش واقعا حالش خوب بشه . 

اما راجب خودم ... طبق معمول همیشه باز روزا میان و میرن هیچ کاری نمیکنم . فقط یه روز دو روز سفت و سخت میگیرم باز روز از نو روزی از نو . بعضی وقتا انجام میدمااا اما از جون و دل انجام نمیدم بهم نمیچسبه . خدایااا چیکار کنم آخه . چند روزیه ذوق ماگ رو دارم امیدوارم انقدر که ذوق دارم همینقدر بتونم موفق بشم که نخوره تو ذوقم . باید برای شروع از چند تا پیج کمک بگیرم اما نمیدونم چجوری و کی میتونه کمکم کنه ، فقط دو نفر رو پیدا کردم که قبول کردن براشون ماگ بفرستم و برام تبلیغش کنن . 

خدایا کمک کن بتونم یکم سر و سامون بدم به کارام . امروز جلسه اول کلاس گیتارم بود و مثل همیشه ی چهارشنبه ها نشستم پای " ببین تی وی " که از صبح منتظرش بودم اما این قسمت خیلی جذاب نبود مخصوصا که بخاطر باد هی قطع و وصل میشد .

۰ ۰