۱۵۱ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز دیگه رسما سرماخوردم . صبح یه قرص خوردم بعد از صبحانه . نشسته بودیم که زنگ زدن ، مامان فکر کرد باباس ولی من میدونستم بسته ای که سفارش داده بودم تو بلک فرایدی رو برام آورده بودن و من بسی خوشحال بودم . عطرم رسید بالاخره . همون عطری که تو شازده کوچولو بود ، بو همون بو بود اما از یه برند دیگه ، چون پول نداشتم و این ارزونتر بود از این گرفتم وگرنه از همون برند لاوبل میخریدم . خلاصه بوش عالیه اینطور که معلومه ماندگاریشم خوبه چون صبح فقط یه پیس زدم و هنوزم که دارم این متن رو مینویسم نفس که میکشم بوش رو حس میکنم و خیلی از این بابت خوشحالم اما ایشالا هم از مغازه هم از فروش ماگ بتونم سود کنم و سری بعد از برند لاوبل خرید کنم ایشالا . رفتن رو تخت توی حال دراز کشیدم پتو و بالشمم بردم یکم با گوشی کار کردم یکم تعامل داشتم با پیج های دیگه کم کم چشام گرم شد و خوابیدم . خیلی میچسبه لعنتی . مامان قرمه سبزی گذاشت که ظهر که میخواستیم بریم مغازه واسه پسرخاله هام هم یکم ببریم چند روزه خاله م نیست بنده خداها کسی نیست بهشون برسه براشون غذا درست کنه . بیدار شدم ناهار خوردیم چون قبل ناهار خوابیده بودم دیگه نخوابیدیم و سریع آماده شدیم که بریم مغازه . چون قرص خورده بودم و بعد ناهارم قرص خوردم مامان توقع داشت بگم نمیام مغازه اما دید دارم حاضر میشم خوشحال شد . لپ تاپ و کتاب دفترمم بردم اونجا زبان بخونم و کتابمم همونجا بخونم . امروز هم یکم مغازه شلوغ بود هم خودم بخاطر اثرات قرصا کلا بی حال بودم چشام میسوخت . اما بازم یه درس از زبان رو گوش دادم نشستیم قسمت 3 نیسان آبی رو ببینیم که باز مشتری اومد و نشد . یکم دیر بستیم مغازه رو تقریبا 9:30 بود چون بابا خودش رفته بود خونه ما هم اسنپ گرفتیم و برگشتیم . باز شام خوردیمو باز هرکی رفت سر جای خودش دراز کشید . خونه سکوت بود من چشام گرم شد خوابیدم بابام که تو اتاق خوابیده بود مامان یکم با گوشی کار کرد تا یه ساعت پیش که رفت بخوابه منم بلند شدم باز یه قرص خوردم اومدم اتاقم وسایلو جا به جا کردم یه چایی برای خودم ریختم که بیام کارای امروزمو تیک بزنم و کارای فردامو بنویسم و روزنوشت امروزمم بنویسم که دیدم شارژرم سیمش هست خودش نیست . سابقه نداشت همچین چیزی . یا تو مغازه مونده یا گمش کردم . خیلی حاله م گرفته شد خلاصه کاش گم نشده باشه تو مغازه باشه . من برم دیگه .

فردا صبح مامان باید بره مغازه بعد از ظهرم مثل همیشه میریم خونه مامان بزرگ .

شبتون پرتغالی 

۲ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز احساس میکردم یکم سرما خوردم اما چون خیلی خفیف بود قرص نخوردم . مامان صبح رفت مغازه بعد از ظهر بیکار بود طبق معمول رفتیم خونه مامان بزرگ . بنده خداها خیلی پیر شدن آدم دلش میسوزه . هر دفعه م بیام اینجا و بگم بازم از تلخی داستان کم نمیشه . یه واقعیت تلخ . از بعد از ماجرای خاله م هم مامان اصلا آروم و قرار نداره . خودش میگه قبل از جریان خاله وقتی از مغازه برمیگشتم شبا راحت میخوابیدم اما از بعد از این داستان میگه شبا نمیتونم بخوابم بی قرارم انگار کلافه میشم . منم حالت بی قراری رو تجربه کردم ایشالا هیچوقت تجربه نکنید اما واقعا کلافه کننده س . خونه مامان بزرگ که بودیم مخصوصا که اونیکی خاله م هم نیست و تنهاییم ، مامان نمیتونه بمونه هی میگفت بریم هی اشاره میکرد دیگه بریم . نمیتونست بشینه نمیتونست بمونه بی قرار بود همش از فکر اینکه اگه مامان بزرگ اینا بفهمن چی میشه . واقعا هممون از این موضوع نگرانیم . اما امیدواریم که ایشالا جواب آزمایش خاله م خوب باشه و چیز نگران کننده ای نباشه . منم حالت بی قراری مامان رو میدیدم طبعا منم حالم گرفته میشد و بهم خوش نمیگذشت منم عصبی بودم اما مجبور بودیم وانمود کنیم اتفاقی نیوفتاده و همین سخته . قبلا خیلی خوب بود حال دلمون حداقل از الان خیلی بهتر بود ولی الان ... خدایا بازم شکرت . از وقتی تو پیج جدیدم فعالیتم رو شروع کردم یکم حالم خوبه ، فروش نداشتمااا اما تعامل پیج رو که بالا میبرم جواب مثبتی میگیرم و همین حالم رو خوب میکنه . همه اونایی که الان فروش دارن قطعا از روز اول نداشتن ، وقت گذاشتن زمان گذاشتن صبوری کردن تا موفق شدن و همین موضوع بهم امید میده . نتونستم جلوی خودمو بگیرم و یه ماگ گوگولی و خوشگل برای خودم سفارش دادم . نخندید خب خوشگل بود دوسش داشتم ترسیدم تموم شه . میتونم ازش استوری بزارم به عنوان رضایت مشتری . بازم خندیدید ؟! چه اشکالی داره خب . خودمم مشتری حساب میشم و میتونم از چیزی رضایت یا عدم رضایت داشته باشم . ساعت بین 9 یا 10 بود که برگشتیم خونه و بعدشم یکم شام و گوشی و این چیز الانم دیگه برم که کم کم بخوابم

شبتون شکلاتی

۰ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز شنبه بود و باید کدنویسی و کالیمبا تمرین میکردم . کالیمبا رو صبح تمرین کردم بعدش برای ناهار پاشدم اما گفتم قبلش به مامان که مغازه بود زنگ بزنم ببینم با خاله حرف زده یا نه ، چون دیشب حس کردیم انگار وقتی تصویری گرفته بودیم خاله ناراحت بود برای همین مامان نگران شده بود خیلی . وقتی مامان گوشی رو برداشت و ازش پرسیدم با خاله حرف زدی گفت : نه بابا اعصابم خرابه از صبح 4 دفعه زنگ زدم جواب نمیده . دیگه مردم از استرس احساس میکردم بدنم داره میلرزه از ترس ، قرار بود ماکارونی درست کنم اصلا نفهمیدم چطوری غذا رو گذاشتم . چقدر دعا و صلوات و نذر و چقدر با خدا حرف زدم که تورو خدا همه مریضا رو شفا بده خاله ی من هم همینطور . بعد اینکه غذا رو گذاشتم دوباره به مامان زنگ زدم که گفت نگران نباش با خاله صحبت کردم تلفنش آنتن نمیداده . یکم خیالم راحت شد . ناهار خوردیم قرار بود بخوابیم اما دیدم تو سایت نمونه کار جدید آپلود شده دیگه نشستم پای اونا و با یه ادیت کوچیک تو پیج آپلودشون کردم . اما فالور نداشتم ، نمیخواستم از خانواده کسی بفهمه اما مجبور شدم به دوستام و مامان بابا و مریم بگم و بخوام که استوری کنن پیجم رو . اونام استوری کنن کل فامیل میفهمن دیگه . خلاصه بخاطر اینکه مجبور شدم این کار رو انجام بدم الان خیلی ناراحتم اما چاره ای نداشتم . از یه طرف استرس اینو گرفتم اگه نتونم بفروشم و ضایع شم اطرافیان چقدر بهم بخندن . میدونم مسخره س اما واقعیته و دوست ندارم شکست بخورم و بدون فالور از فکر اینکه چطوری باید موفق شم دارم دیوونه میشم . اما انرژی مثبت میفرستم و میگم که من میتونم . از بعد از ظهر داشتم ادیت میکردم و ویدیو پست میکردم . دیگه ساعت 9 یا 10 بود فکر کنم شایدم 11 بود داشتم o ses turkiye میدیدم که دیدم زیاد پست گذاشتم دیروقته بقیه ش رو گذاشتم واس فردا . اما از فکر اینکه اگه نشه چی ؟! نمیتونم بیرون بیام . یه حس عجیب غریبی بهم دست داد بعد اینکه بابا به جای اینکه تشویق کنه گفت از این کارا برات نون درنمیاد بشین زبانتو بخون . واقعا بلدن چطوری حال آدمو دگرگون کنن . به هر حال همیشه همینطور بوده و هیچوقت از طرف بابام تشویق نشدم . o ses turkiye هم تموم شد و منم که خاطره امروزو نوشتمو برم بخوابم که فردا کلی پست جدید باید بزارم کلی زبان و گیتار باید تمرین کنم . امروز که نتونستم کدنویسی تمرین کنم عوضش دیروز جمعه یکم تمرین کردم .

جدیدا زیاد پرحرفی میکنم ببخشید

شبتون پرتغالی

۱ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز قرار بود یکم بیشتر بخوابم مثلا جمعه بود اما ساعت 8:30 بیدار شدم ، نیم ساعتم زودتر از روزای دیگه .

قانون مورفی : همیشه همه چی برعکس پیش میره . 

چون جمعه بود و برنامه ای نداشتم یکم گیتار تمرین کردم ( آهنگ جدیدمو خیلی دوست دارم ) یه درسم از کد نویسیم رو دیدم و تمرین کردم . و جمعه ها معمولا برای ناهار آبگوشت میچسبه . صبح که زود بیدار شدم عوضش ظهر عااالی خوابیدم قشــــــنگ عمـــــیق به خواب رفته بودم خیلی لذت بخش بود برام . مامان بیدارم کرد که بریم خونه مامان بزرگم ، بابا نیومد من و مامان حاضر شدیم رفتیم قرار بود پیاز سرخ کنیم مامان بزرگ آش پخته بود خیلی ام خوشمزه بود جاتون خالی یکم خوردم و منم رفتم به مامان کمک کنم ، مامان پوست میکند و خورد میکرد من سرخ میکردم . یکم گذشت دایی و زنداییم هم اومدن زنداییمم کمک کرد خدایی ، آخراش داییمم اومد نشست برای رنده کردن کمک کرد یکم بعدشم بابابزرگم . الهی فداش بشم هی رفت اومد یکم حرف زد دوباره رفت سر جاش نشست آخرش نتونست تحمل کنه اومد پیشمون که یه ذره م اون کمک کنه ، البته آخراش بود و چیزی نمونده بود . چقدر شیرین بود حس کردن یه خانواده که دور هم بودیم . بعضی وقتا با بعضی آدما آدم این حس رو نمیگیره اما بعضی وقتام آدم قشنگ کانون گرم خانواده رو حس میکنه و من عمیقا عاشق این حسم . پدربزرگ مادربزرگم خیلی پیر شدن و این خیلی دردناکه . تمام روز داشتم تصور میکردم اگه موضوع خاله م رو بفهمن چه حالی میشن و برام غیر قابل تحمله . خدایا خودت به هممون رحم کن . تموم که شد دیدیم دیر وقته با اصرار مامان بزرگم یکم کوکو درست کردن مامان و زنداییم ، زنگ زدیم بابامم اومد سفره انداختیم دور هم شام خوردیم و من یادم نبود آخرین بار دور هم سر یه سفره غذا خورده بودیم . بعد شام موقع چایی ، بابا زنگ زد به خاله م که تصویری اونیکی خاله م رو مامان بزرگ ببینه . خاله م هم گفت خوابیده . بدتر مامان بزرگم شک کرد نگران شد . خلاصه یکم حرف زدن مامان اینا که نه بابا نگران چی آخه حالش خوبه نگران نباش . یکمم نشستیم دیگه نزدیکای 11 رسیدیم خونه . و من تا 2 بیدار بودم نمیتونستم بخوابم با اینکه خسته بودم .

برامون خیلی دعا کنید قلبا

شبتون پرتغالی

۰ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید 

در ادامه پست قبل

ناهار جاتون خالی بورانی پلو داشتیم که من عاشقشم . به مامان گفتم امروز منم باهات میام مغازه برم یکم بخوابم بعد با هم میریم . رفتم تو جام هر کاری کردم نتونستم بخوابم ، چند دقیقه ای فکر کنم چشام رفت اما سریع از خواب پریدم . یه خانم دیگه م زنگ زد برای فردا قرار گذاشت بیاد خونمون . کل روز فکر میکردم فردام قراره مامان بره مغازه اصلا حواسم نبود فردا جمعه س . مغازه نمیره عوضش قراره بره خونه مامان بزرگم که شاید منم باهاش برم . همه غصه مون اینه که چجوری به مامان بزرگم بگیم قضیه خاله م رو . خدا خودش رحم کنه بهمون . 

بعد از اینکه نتونستم بخوابم بلند شدم حاضر شدم کتابمم برداشتم مامانمم کتابش رو داد بزارم کیفم و راه افتادیم . مغازه اولش چند نفری اومدن بعدش خلوت شد نشستیم یکم حرف زدیم اول بعدش هر دو شروع کردیم به خوندن کتابا . برای من بین 30 تا 35 صفحه ش مونده بود که نشستم یه سره همه ش رو خوندم و بالاخره تمومش کردم . کتاب خوبی بود اما من دوسش نداشتم . دلم یه رمان سبک ایرانی طور ساده میخواد مثل آبنبات هل دار که چند صفحه ای ازش خوندم از فردا میشینم بقیه ش رو میخونم . مامان بعد از اینکه رفتیم مغازه یکم حال و هواش عوض شد ، شاید اگه من نمیرفتم باهاش و تنها میرفت ، کلی فکر و خیال میکرد ولی چون با هم بودیم مشغول حرف زدن شدیم و کتاب خوندن برای همین فکرش مشغول شد . برگشتیم خونه طبق معمول همیشه سالومه رو با یه ساعت تاخیر تماشا کردم که مثل ببین تی وی این قسمت جذاب نبود برام . اومدم تلگرام رو باز کردم دیدم عکس های ماگ رو گذاشتن ، کلی ذوق کردم همه شون رو سیو کردم ادیت زدم یه ذره و 8 تاشون رو پست کردم . خدایی از همه جا ارزونتر گذاشتم که جذب مشتری کنم ولی هیچی فالور ندارم cryingاز چند نفر خواستم برام تبلیغ بزارن قبول کنن یا نه ، کی ماگشون رو سفارش بدن کی دستشون برسه کی تبلیغ کنن اصلا نمیدونم ، اما بدون حمایت نمیشه . و طبق معمول ساعت 2:30 من هنوز دارم پست مینویسم و اصلنم خوابم نمیاد . البته فردا جمعه س و روز استراحته .

+ آهان راستی نشستم یه برنامه ریختم برای خودم . به جز مطالعه کلا 4 تا کار برای تمرین دارم که هر روز وقتی بخوام هر 4 تا رو انجام بدم واقعا نمیشه ،سخته ، رو هیشکدوم نمیشه تمرکز کرد . برای همین روزی دو تا گذاشتم که انجام بدم وقت و حوصله داشتم اونیکی ها رو انجام میدم وقت نداشتمم که هیچی . 

مثلا شنبه برنامه نویسی - کالیمبا باید تمرین کنم وقت اضافه آوردم گیتارم تمرین میکنم

و یکشنیه زبان - گیتار باید تمرین کنم که از وقت اضافی داشتم کالیمبام تمرین میکنم

همینطوری به ترتیب تا پنجشنبه

باز زیاد حرف زدم ببخشید

شبتون شکلاتی

۱ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

داره برف میاد ، داشتم آهنگ جدیدی که یاد گرفتم رو تمرین میکردم یهو نگاهم افتاد به پنجره و دیدم که داره برف میاد . هوا ابریه و جو خونه ما به شدت سنگین . و من چقدر متنفرم از این جو . مامان ناراحته و نمیتونه وانمود کنه اتفاقی نیوفتاده . مریمم که نیست خونه ساکت تر شده . ماشینم که خراب شده بابا فعلا نشسته خونه نمیتونه بره اسنپ . منم جوری ام که کوچکترین ناراحتی ایی ذهنمو بهم میریزه و نمیتونم تمرکز کنم و نمیتونم هیچ کاری انجام بدم اگرم انجام بدم ذهنم پرت میره جای دیگه . انگار داری یه چیزی میخونی اما نمیدونی چی داری میخونی . دیشب ساعت 3 خوابیدم فکر کنم . هرکاری میکردم فکر و خیال نمیذاشت بخوابم . فکر اینکه اگه اتفاقی واسه خاله م بیوفته چی میشه . جو خانواده قراره چطوری بشه . مامان بزرگ بابا بزرگم چی ! مامان بزرگم دور از جونش حتما سکته میکنه . کاش جواب آزمایشش خوب باشه کاش با شیمی درمانی درست بشه . 

+ دیشب که اومدم پست بزارم اصل کاری رو یادم رفت بگم . سز ظهر بود مامان زنگ زد گفت خونه رو تمیز کن عصر مهمون قراره بیاد . خیلی وقت بود از این خبرا نبود راحت بودم . خونه رو تمیز کردم ساعت 2 و نیم بود تقریبا مامان بابا هم اومدن یکمم اونا تر تمیز کردن ناهار خوردیم یکم دراز کشیدم مامان داشت با خاله م حرف میزد حال اونیکی خاله م رو میپرسید ( مامان دیروز حالش و روحیه ش بهتر از امروز بود نمیدونم چرا امروز اینجوری شده ، مدونمم بخوام به حرف بگیرمش میزنه زیر گریه ) اگه بتونم امروز باهاش میرم مغازه که تنها نباشه . بعدش پاشدیم یکم آرایش کردیم و حاضر شدیم قرار بود ساعت 5 بیاد یکم زودتر رسید . خانم تنها اومده بود وقتی تنها میان حالم بهتره چند نفر که باشن استرس میگیرم . اومد بیست دقیقه ای نشست با مامان یکم حرف زدن و پاشد رفت . مامان گفت فکر کنم نپسندید . موقع رفتن مامان که تعارف کرد بفرمایید میوه ، گفت نه مرسی دم در منتظرن . انقدر دلم از موضوع پره انقدر متنفرم از این رسم که میتونم تا صبح حرف بزنم . یعنی پسره میاد تو ماشین میشینه مادره میاد ببینه اگه خوشش اومد دفعه بعد با پسره میاد . نمیفهمم . چرا اول مادر باید بپسنده ؟ خب شاید تو خوشت نیومد ولی پسره اگه میومد خوشش میومد ! شاید تو پسندیدی رفتی با پسرت اومدی من پسرت رو نپسندیدم ، وقتی من نپسندم چه حرفی باید با پسره بزنم ؟ چرا دوباره کاری آخه ؟ چرا بی احترامی آخه ؟ مگه اومدید جنس بخرید ؟ تا کی قراره به خانم ها توهین بشه نمیدونم . من اگه روزی ازدواج کنم هیچوقت همچین کاری رو نمیکنم . چطور کلی از رسم و رسوم ها رو تونستیم کنار بزاریم همین یه دونه رو نمیتونیم ؟ خانومی که برای پسرت میای که اول خودت بپسندی ، تو خودت خانمی برای خودت اینجوری اومدن خودت این توهین رو حس کردی خودت مادر داری برای مادرتم همینطور . خب وقتی یه بی احترامی ایی رو خودت درک کردی چرا به یکی دیگه هم منتقل میکنی ؟ درستش اینه روز اول مادر وپسر با هم بیان که دو طرف همدیگه رو همینجوری ببینن ( نیاز نیست همون جلسه اول برن با هم حرف بزنن که اون مرحله برای خواستگاریه ) مادرها با هم چند کلمه صحبت میکنن و پامیشن میرن . اگه خوشش نیومده باشه که هیچی اگه خوشش اومده باشه زنگ میزنه نظر خانواده دختر ببینن چیه اگه دختر خوشش نیومده باشه همه چی همین جا تو جلسه اول تموم میشه دیگه نیازی به جلسه دوم نیست که تازه پسره رو بردارن بیارن . اما اگه دختره هم خوشش اومده باشه یه قرار دیگه میزارن تا دو تا جوون با هم حرف بزنن ، به توافق نرسن که هیچی ، تموم . به توافق برسن دوست داشته باشن ادامه داشته باشه ، میتونن چند دفعه رفت و آمد کنن تا بیشتر همو بشناسن . تازه بازم همه چی به اینجا ختم نمیشه . یه سریا فکر میکنن اگه دختر و پسر با هم بیرون برن چند جلسه ، حتما باید با هم ازدواج کنن چون مردم اینا رو بیرون دیدن بالاخره آبروشون رفته . درصورتی که ممکنه بعد از چند بار ملاقات هر دو طرف یا یکی از طرفین تمایلی به ازدواج نشون نده . 

وای که چقدر دلم پر بود ببخشید پرحرفی کردم و تا اینجا اومدی و خوندی ممنون .

روزتون بخیر

۱ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید 

امروز صبح مریم رفت کرج قرار شد بره زود برگرده اگه زیر حرفش نزنه .

امروز از صبح هوا خیلی خرابه خیلی ، باد و طوفان عجیبیه . مامان یکم حالش بهتره . اصلا این هوا رو دوست ندارم . 

مامان حالش خوبه چند باری با خاله م حرف زده حال اونیکی خاله م رو ازش پرسیده ، در ظاهر خوبه اما میدونم ته دلش یه جوریه چون مثل اینکه دکترا گفتن وضع خاله م خرابه ، گفتن ما هرچی بود رو سعی کردیم برداریم اما باز اندازه نوک سوزن تو بدنش مونده باشه میتونه ریشه بندازه و دوباره رشد کنه . ازش آزمایش گرفتن جوابش ده روز دیگه میرسه . به مامان بزرگم امروز بالاخره گفتن که خاله م که اینجا بود رفته تهران پیش اونیکی خاله م گفتن رحمش رو عمل کرده اما دیگه سرطان داشتنش رو نگفتن ، بفهمه بنده خدا سکته میکنه . ایشالا که جواب آزمایش خوب باشه و با شیمی درمانی درست بشه ، درسته دلمون شکسته ازش اما من راضی به اذیت شدن دشمنمم نیستم چه برسه به فامیل . اگه اتفاقی براش بیوفته مامانم از عذاب وجدان نابود میشه کاش واقعا حالش خوب بشه . 

اما راجب خودم ... طبق معمول همیشه باز روزا میان و میرن هیچ کاری نمیکنم . فقط یه روز دو روز سفت و سخت میگیرم باز روز از نو روزی از نو . بعضی وقتا انجام میدمااا اما از جون و دل انجام نمیدم بهم نمیچسبه . خدایااا چیکار کنم آخه . چند روزیه ذوق ماگ رو دارم امیدوارم انقدر که ذوق دارم همینقدر بتونم موفق بشم که نخوره تو ذوقم . باید برای شروع از چند تا پیج کمک بگیرم اما نمیدونم چجوری و کی میتونه کمکم کنه ، فقط دو نفر رو پیدا کردم که قبول کردن براشون ماگ بفرستم و برام تبلیغش کنن . 

خدایا کمک کن بتونم یکم سر و سامون بدم به کارام . امروز جلسه اول کلاس گیتارم بود و مثل همیشه ی چهارشنبه ها نشستم پای " ببین تی وی " که از صبح منتظرش بودم اما این قسمت خیلی جذاب نبود مخصوصا که بخاطر باد هی قطع و وصل میشد .

۰ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز آخرین روز بلک فرایدی بود همه جا ، انقدر همه چی تخفیف خورده بود هول شدم چی بخرم کدومو بخرم . یه عطر سفارش دادم یه انگشتر و کلاس گیتارم رو تمدید کردم و کلاس جدید زبان رو خریداری کردم و بی نهایت خوشحالم اما از طرفی هم به شدت ناراحتم که خود استاد وقت نداشت که پشتیبانم باشه بی نهایت ناراحتماااا حد نداره واقعا . پنل کاربری خیلی خوشگلی داره . من جاهای زیادی پنل کاربری دارم هیشکدومو اندازه این دوست ندارم . کاش استاد قبول کنه پشتیبانم بشه حالم گرفته س خیلی .

ظهر با مریم یه سر رفتیم بیرون از اونجام پیاده رفتیم خونه مامان بزرگم تا 19:30 موندیم بعدش حرکت کردیم من باید برای ساعت 8 میرسیدم تا به لایو استاد برسم . 

۰ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز صبح یکم گیتار تمرین کردم یکم زبان خوندم بعدش نشستم پای بیان تا یکم به اینجا سر و سامون بدم . معمولا هر از گاهی از این کارا میکنم و یکم تغییرات میدم بعضی موضوعات رو حذف میکنم موضوعات جدید اضافه میکنم ، کلمات کلیدی هم همینطور خلاصه حذف و اضافه داشتیم تا فردا تر م تمیز میکنم وبلاگ رو چون اینجا رو مثل خونه خودم میدونم و باید تمیز باشه . ساعت 20:30 نشستم پای برنامه محبوبم یعنی " سالی تاک " بعد اون یکم کد نویسی تمرین کردم و مامان از مغازه اومد گفت شب بعد شام بریم خونه سیمین ، خاله و دایی هم قراره بیان . حاضر شدیم رفتیم وحیدم آخرین روزش بود و فردا قراره بره . ما رسیدیم سفره وسط بود داشتن شام میخوردن . یه ربعی همینطجوری نشستیم سفره جمع شد و میوه و چای ، بعدش گفتن بیاین بازی . ما رفتیم اونورتر رو زمین نشستیم تقریبا 8 نفر بودیم اول هفت خبیث بازی کردیم لنتی این بازی همیشه به من استرس میده یه دونه کارتم مونده بود که میخواستم بزارم یهو گفتم نوبته منه ؟ سریع یه کارت دیگه دادن بهم laugh از استرس داشتم میمردم جرزنی کردم گفتم قبول نیست پاشدم در رفتم laugh بقیه کارتای بیشتری داشتن به هر حال من نمیباختم . بعد اون اسم فامیل بازی کردیم . دو به دو شدیم جای محمد خیلی خالی بود . از "ی" باید مینوشتیم stop که گفتیم برگه ها رو آوردیم پایین دیدیم یکی واسه میوه نوشته " یک عدد سیب " indecision یکی دیگه حیوان رو نوشته بود " یازده عدد خر " یعنی انقدر خندیدیم مردیم دیگه . خلاصه اونم تموم شد و خاله م یه چند تا لباس از مغازه برداشته بود اونا رو پرو کرد و دیگه برگشتیم خونه نیم ساعت پیش رسیدیم . 

+ وقتی رسیدیم خونشون دیدیم تو پارکینگ که سگ شیتزو گذاشتن با یه پارک بزرگ ، بیچاره تنها مونده بود انقدر دلم براش سوخت . خب شرایط نگهداری دارید نخرید اگه نمیتونید نگه دارید بفروشید . این زبون بنده خداها نباید تنها بمونن اصلا . اصلا آدما سگ میخرن که تنها نباشن بعد شما میخری میزاری پارکینگ ؟ هر چیزی که فرهنگ استفاده داره قبل خرید باید فرهنگش رو پیدا کنید یاد بگیرید چه کاریه آخه نمیفهمم . انقدر دلم براش سوخت . خیلی ام خوشگل بود هر شیتزویی خوشگل نمیشه ولی این خوشگل بود .

+ بشینم یکمم به وبلاگ برسم فردام همه وبلاگایی که دنبال کردم رو میخونم اونایی که مناسب سلیقه م نباشن با احترام آنفالو میشن . 

شبتون شکلاتی

۰ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

اصلا از برنامه زندگیم راضی نیستم . برنامه ای که میچینم رو نمیتونم عملی کنم . چند وقته میخوام صبح ها زود بیدار شم ولی نمیتونم . اما دست از تلاش برنمیدارم . امشب ساعتم رو برای 8 صبح کوک میکنم هرچقدرم سخت باشه بیدار میشم حتی اگه بیدار شم و هیچ کاری نکنم . کم کم نیم ساعت میندازم عقب میرسم به 6 صبح . از وقتی مغازه باز کردیم مامان تقریبا یه روز درمیون میره و جاشون رو با زنداییم عوض میکنن . روزایی که صبح ها هست و ناهار رو درست میکنه اوضاع بهتره چون نیاز نیست من کاری کنم و میتونم به برنامه خودم هرچند دست و پا شکسته برسم . اما اگه قرار باشه بعد از ظهر که مامان میره مغازه ، منم باهاش برم واقعا هیچ کاری نمیتونم انجام بدم تا برسیم خونه در خوشبینانه ترین حالت ممکن ساعت 21:30 دقیقه میشه منم بدن ضعیفی دارم زود خسته میشم . امروز مامانم شیفت صبح بود ، اما چون جنس جدید رسیده بود من و مریمم رفتیم دایی و زنداییم هم اومدن تا قیمت گذاری انجام بدیم برای همین تا ساعت 17:00 تقریبا مغازه بودیم شایدم بیشتر . بازم 3،4 تا لباس برای خودم برداشتم 😁 . رسیدیم خونه واقعا جنازه بودم . کار خاصی ام انجام نمیدیمااا اما کلا محیط بیرون آدم رو خسته میکنه ، منکه اینجوری ام بقیه رو نمیدونم . هرکاری کردم یکم کارامو انجام بدم نشد یکم عصرونه خوردیم دیدم چشام داره میره ، نفهمیدم کی چشمام بسته شد اصلا . یه ساعت بعد مامان بیدارم کرد ساعت 9 بود یه ساعت مونده بود به برنامه محبوب من یعنی " ببین تی وی " 😁 هر چقدر از علاقه م به این برنامه بگم کم گفتم مخصوصا " آرام " 😁 دوسش دارم خیلی خوبه کلاه خیلی بهش میاد . خلاصه نشستم برنامه رو با کلی عشق تماشا کردم بعدش یکم کد نویسی تمرین کردم الانم نشستم پای بیان . ولی امروز هیچ کاری نکردم . خیلی ناراضی ام . از فردا جدی تر کارامو دنبال میکنم . یه سری چیزا رو شاید نشه موقعی که میرم مغازه تمرین کنم مثل همین کدنویسی و گیتار ، اما یه سری چیزا رو اونجا میشه انجام داد مثل کتاب خوندن و زبان تمرین کردن و یا حتی شاید بشه کالیمبام رو ببرم و اونجا تمرین کنم تازه شاید جلب توجه کنه . صداشم اگه آروم ضربه بزنی انقدر کمه که کسی نمیشنوه انگار برای دل خودت داری میزنی . پس روزایی که مامان صبح میره مغازه که هیچی ولی روزایی که عصرها میره منم باهاش میرم ، کتاب و زبانم رو اونجا میخونم گیتار رو صبح ها تمرین میکنم برنامه نویسی ام بعد اینکه اومدم . انشالله بتونم عملیش کنم .

کلی عشق براتون و شبتون شکلاتی

۰ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشین

امروز مریم یکم حوصله ش سر رفته بود بابا اینا زنگ زدن به خاله و داییم اینا که بیاین خونمون . ساعت تقریبا 22:30 بود داییم اینا اومدن یکم بعدشم خاله م اینا اولش همه سرشون تو گوشی بود بعد جوونا به جز خود مریم که حوصله ش سر رفته بود . نشستیم اول " گربه های انفجاری " چند دست بازی کردیم بعدم دو دست " مکارتی " بازی کردیم . خوب بود اما مثل سری های پیش خیلی نخندیدیم نمیدونم انگار یکم همه کم حوصله بودن تعدادمونم یکم کم بود . اما من در هر شرایطی کارت گیم دوست دارم و لذت میبرم . چند شبه کتاب خوندنم مرتب نیست یه شب میخونم یه شب خسته میشم نمیتونم بخونم راستش بخاطر اینه که موضوع کتاب رو دوست ندارم و انگیزه ندارم برای خوندنش . اما باید زودتر بخونم تا تمومش کنم ، نصفه بزارمش یه حس بدی بهم دست میده . چند وقتی هست رفتم تو حال و هوای رمان های خارجی عاشقانه سبک قدیمی و کلاسیک که غمگینم نباشه خیلی دوست دارم رمان های این سبکی بخونم . اگر کتابی سراغ دارید ممنون میشم معرفی کنید . 

شبتون شکلاتی 

۰ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

دیشب ساعت 4 صبح بود من هنوز نخوابیده بودم اونوقت یه سریا ساعت 5 صبح بیدار میشن ، خودمم یه ماه بیدار شدما اما واقعا سخته . دیگه واقعا کلافه شدم صبحم از ساعت 10 بیدار شدم اما کسل بودم چون به ندازه کافی نخوابیده بودم . تا الانم نخوابیدم که شب بتونم راحت بخوابم خسته شدم انقدر تا دیروقت بیدار موندم . من عاشق سحرخیزی ام . امروز برای ناهار کل خانواده داییم اینا اومدم خونمون واقعا تعجب کردم چون دختردایی هام معمولا خونه ما نمیاین ( ایندفعه م چون برای ناهار اومده بودن و خونه خودشون ناهار درست نکرده بودن اومدن وگرنه باز نمیومدن ) بعد اینکه رفتن و مامانم رفت مغازه نشستم پای لپ تاپ یکم کدنویسی تمرین کردم ولی چشام داشت میرفت واقعا کسل و بی حال بودم مغازه هم میخواستم نرم چون حال نداشتم . اما به تنبلیم غلبه کردم و پاشدم چراغا رو روشن کردم یه کاپوچینو درست کردم که یکم سرحال بیام با اینکه قرار بود نرم اما پاشدم حاضر شدم که بریم مغازه با مریم تا بیشتر خسته شم شب راحتتر بتونم بخوابم و همینطورم شد . تصمیم گرفتم تا جایی که بتونم شبا ساعت 00:00 بخوابم و صبح ها ساعت 7 بیدار شم . الانم اومدم روزنوشت امروزم رو بنویسم و برم 10 صفحه کتابمو بخونم برنامه فردامو بنویسم و بخوابم . ( اگه مشکلی پیش نیاد )

+ همین دیروز همه ستاره ها رو صفر کردم الان باز کردم میبینم 30 تا ستاره روشنه 😁 😂 😐 چیکار میکنید خدایی یکم یاواش 😁 😂 

+ حداقل اگه نصف همین 30 نفر منو فالو داشته باشن از اون نصف هم باز نصفشون بخونن منو باز تعداد لایکا از این باید بیشتر باشه چطوریه قبلا بیشتر لایک میگرفتم ؟! میشه یکی توضیح بده 😁

+الان واقعا نمیتونم ستاره هاتون رو بخونم انشالله فردا میخونمتون

+ خیلی وقت بود این جمله رو نمیگفتم : شبتون شکلاتی 

۵ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید و آخر هفته خوبی رو گذرونده باشید .

من قرار بود نمایشنامه ببینم از اونروز وقت نشده ، یه شب خونه مادربزرگم رفتیم یه شبم که خونه خاله م رفتیم همگی یه روز که دیروز باشه مامان اینا رفته بودن جنس بیارن که من و مریم رفتیم مغازه موندیم و تا برگردیم ساعت 10 رو گذشته بود جنازه م برگشت خونه و نمیدونم چرا دیروز و امروز صبح دیر بیدار شدم سابقه نداشت صبح ها تا دیروقت بخوابم نمیدونم چرا انقدر زیاد میخوابم جدیدا ، از فردا باید صبح ها برنامه م رو تنظیم کنم و یه نظمی به زندگیم بدم اینجوری نمیشه واقعا هرچقدرم سخت باشه باید بیدار شم . الان دو سه روزه نه زبان خوندم نه برنامه نویسی تمرین کردم نه پادکست گوش دادم نه کتاب خوندم نه گیتار تمرین کردم نه کالیمبا 😐 اینجوری نمیشه . دیروز که مامان اینا رفته بودن جنس بیارن امروز از صبح رفته بودیم لباسا رو باز کنیم قیمت بزنیم و آویزون کنیم از صبح مغازه بودیم تازه نیم ساعته برگشتیم . کلی لباس برای خودمون برداشتیم 😁 . الانم که برگشتیم خونه دیگه انرژی نمونده که بخوام کاری کنم . امشبو استراحت میکنم از فردا به امید خدا شروع میکنم .

+ راستی سه چهار روز پیش تو اینستا تو پیجای زبان چرخ میزدم یه استاد زبان پیدا کردم معرکه س عالیه ( درسته همیشه یه چیزی که میبینیم اولش جوگیر میشیم اما یکم که میگذره میبینیم اونقدرام خوب نبوده ) ولی این فوق العاده س و نمیدونم چرا تا الان پیداش نکرده بودم . بی نظیره کلاس خصوصی هم داره که از قیمتش خبر ندارم و امیدوارم جا داشته باشه که منم ثبت نام کنم . انشالله هم قیمتش خیلی بالا نباشه هم جا داشته باشه . این چند روز همش تو پیجش بودم پستهاش رو میخوندم . 

۳ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

دیشب بعد از پستی که گذاشتم داشتم دنبال تئاتر " گذر لوطی هاشم " میگشتم ، از یوتیوب پیداش کردم میخواستم ببینم که یهو خاله م و پسرخاله م زنگ در رو زدن . نشستیم تا 12:30 تقریبا . بعد رفتنشون چشمام خسته بود اما دوست داشتم ببینمش براش ذوق داشتم . برای همین پلی کردم و نشستم به تماشا . شب هم بود خونه سکوت مطلق بود چراغا خاموش بود حس خوبی داشت . راستش نمایش رو بیشتر برای حضور " آقای محمدرضا ژاله " تماشا کردم . یکم داد و بیداد و سر و صدا زیاد بود یکم با سرعت و تند تند حرف میزدن که بعضی جاها نمیفهمیدم چی میگن مجبور میشدم چند بار بزنم عقب که این یکم آزار دهنده بود و یه چیز دیگه که من دوست نداشتم اما برای تئاترها نیاز هست این بود که نور کم بود و یه قسمت رو کلا تاریک میکردن فقط یه قسمت روشن میموند . که دلگیر بود برام . اما در کل قشنگ بود و دوستش داشتم . امروز هم ساعت 17:00 تقریبا همگی به جز بابا رفتیم خونه مادربزرگم که بهشون سر بزنیم خاله و پسرخاله م هم اومدن داییم هم که خونه بود و آخرش هم بابام اومد پیشمون . تا برگردیم خونه و یکم زبان بخونم دیر شد برای تماشای تئاتر و اینکه چیزی تو ذهنم نیست برای تماشا . به شدت دوست دارم تئاتر " زیبایی گاهی زن است " رو تماشا کنم . 

+ آخر شب هم بابام زنگ زد شوهر خاله م اومد خونمون یکم صحبت داشتن باهاش راجب خاله م . همین الان رفت . الان دیگه دیره اما میگردم یه چیزی پیدا میکنم که فردا شب ببینم . 

+ آهان راستی فردا شب هم خونه خاله م اینا خودمون خودمون رو دعوت کردیم laugh

 

 

۳ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز تقریبا ساعت 14:35 دقیقه بود که تو گروه نوشتن که امروز ساعت 15:00 در یک لایو منتخب ها اعلام میشن . در عرض کمتر از 30 ثانیه خیس عرق شدم تپش قلب قابل وصف نیست واقعا . برای کنکور انقدر استرس نکشیده بودم . برای هیچی انقدر استرس نکشیده بودم . به طرز عجیبی اختیارم دست خودم نبود دیگه ، به ساعت نگاه کردم فقط بیست دقیقه مونده بود تا اعلام نتایج ، بلند شدم اتاق رو یکم تمیز کردم دستمو الکل زدم یه اسپری به اتاق زدم هوا خوش بو باشه انرژی خوب بگیرم و نشستم به خوندن آیت الکرسی و صلوات و دعا و دعا و دعا فقط خدا میدونه به من چی گذشت . صدای تپش قلبم رو میشنیدم . مامان اومد برای ناهار صدام کنه اشاره کردم نمیخورم درو ببند ( فکر کنم متوجه شد وقت اعلام نتایج ) لایو با چند دقیقه تاخیر شروع شد و اولش سلام و احوال پرسی بعدش دلیل اینکه چرا یه سریا قبول نشدن و این حرفا و در آخر لیست قبولی ها رو گفت و اسم من تو لیست نبود . نمیدونم چرا از اینکه قبول نشدم خیلی تعجب کردم . لایو تموم شد گوشی رو گذاشتم کنار به زور داشتم جلوی خودمو میگرفتم که گریه نکنم . رفتم آشپزخونه مامانم منو دید فهمید یه چیزی شده گفت حالت گرفته س چرا گفتم چیزی نیست . نگام نکرد گفت قبول نشدی ؟ اینو که گفت دیگه اشکام دراومد نتونستم جلوی خودمو بگیرم . برگشتم تو اتاق دراز کشیدم رو تخت . نباید گریه میکردم سریع ترفند همیشگی م رو انجام دادمو رفتم سراغ اجراهای " حامد آهنگی " که یکم خنده برگرده به لبام . و همینطورم شد یکمم تو اینستا ویدیوهای طنز دیدم و گریه م بند اومد . راستش وقتی دلیل قبول نشدن بچه ها رو میگفت همونجا حس کردم احتمالا من قبول نشم چون دلیلی که گفت شامل حال من میشد . 

ناراحت شدم اما اشکال نداره . دور بعد حتما شرکت میکنم و ایندفعه حتما قبول میشم . اینسری به شدت استرس داشتم و رو اتود هام خیلی تاثیر داشت ، ایده نداشتم پایه نگهدارنده نداشتم میدونم اینا توجیحه ها اما خیلی تاثیر داره خب الان هم استرسم کامل رفع شده هم تجربه کسب کردم و هم تا شروع دور بعد کلی میتونم فکر کنم و ایده بگیرم و تمرین کنم . فقط و فقط و فقط باید تمرین کنم و تئاتر ببینم . شاید باورتون نشه از همین امشب به طرز عجیبی عاشق تئاتر شدم . و تا الان تنها تئاتری که دیدم " جوجه تیغی " بود که خیلی ام دوسش داشتم . امروز دوباره برای اینکه حالم عوض شه دوباره دیدمش و حال دلم خوب شد . واقعا دوسش داشتم و تصمیم جدی گرفتم که زیاد تئاتر ببینم . دو تا تئاتر دیگه هست دوست دارم ببینمشون یکیش تو فیلیمو هست ولی رایگان نیست منم اشتراک ندارم یکیشم که عاشقشم ببینم هیچ جا نمیتونم پیداش کنم .

اولی اسمش : گذر لوطی هاشم

دومی : زیبایی گاهی زن است 

هرکی این پست رو تا انتها خوند ازش خواهش میکنم از ته دلش برام دعا کنه .

خیلی ممنونم ازتون که تا اینجا اومدید و خوندید من رو . ببخشید طولانی شد و خودم از پست های طولانی خوشم نمیاد .

راستی لینک تئاتر " جوجه تیغی " که رایگان هم هست رو براتون میزارم این پایین دوست داشتید ببینید پشیمون نمیشید واقعا قشنگه .

https://www.filimo.com/w/eo5lO?afterlogin=watch&uid=eo5lO

۳ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید و آخر هفته خوبی رو گذرونده باشید 

چون هم جمعه س و هم دلدرد بدی گرفتم برای همین تصمیم گرفتم امروز بیشتر استراحت کنم بخاطر همین داشتم تا الان ستاره های وبم رو خاموش میکردم کلی وب به لیستم اضافه کردم چند تا حذف کردم . ببخشید چون یکم بیحالم نتونستم ستاره هاتون رو خوب بخونم ببخشید واقعا خیلی ناخوشم . حال و هوا و جو خونه یکم خوب نیست . مامان و مریم سرماخوردن ( البته اگه سرماخوردگی باشه ) برای مامان شدیدتره ، مریم امروز یکم بهتره . منم که دلدرد گرفتم . کلا حال خونه رو دوست ندارم ایشالا این دو سه روز بگذره همه خوب بشیم دوباره . ناهار امروزم مهمون دستپخت مریم هستیم 😁 . راستی دیشب که داشتیم از مغازه برمیگشتیم دو تا گلدون کوچیک زرد و نارنجی خریدم که یه کوچولو حال و هوای پاییزی بدم به اتاقم ، گل بزارم توش عکسشو اینجا میزارم براتون 😊 . 

و یه اتفاق قشنگ دیگه اینکه آهنگ جدید علیرضا طلیسچی به اسم لیلا تقدیم شما 

 

 

 

۶ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید 

آقااا من چرا تا حالا به تایم روزهای پاییزی دقت نکرده بودم ؟! چرا انقدر زود هوا تاریک میشه چقدر بده اینجوری . خیلی بده جدی . ساعت 5 نشده هوا تاریک میشه چه خبره خب . یه انرژی منفی و حس خستگی و آخر شب بودن به آدم دست میده دیگه حوصله ت نمیکشه هیچ کاری بکنی . بعد از این باید یه جوری برنامه بریزم که همه کارامو روز قبل از تاریک شدن هوا انجام بدم و برای بعد از تاریک شدن فقط کتاب خوندن و کالیمبا بمونه . 

شماها چه میکنید با پاییز ؟ بیاید یکم حرف بزنیم . کیا پاییزو دوست دارن کیا مثل من با زود تاریک شدن هوا مشکل دارن ؟

+ چهارشنبه ها رو فقط به عشق " ببین تی وی " میگذرونم . خیلیا خوششون نمیاد ولی من واقعا این برنامه رو دوست دارم . شما نظرتون چیه ؟

۱ ۰