343
تقریبا بعد 2 ماه اومدم پست بزارم . امسال به طرز عجیبی حتی روز تولدم حسش نبود پست بزارم در صورتی که چند سالی میشه که هر سال حتما میومدم و پست میذاشتم . بعضی وقتا تنها تفریحم سر زدن به اینجا میشه ، بعضی وقتام چند ماهی دور میشم از اینجا و اصلا حوصله سر زدن ندارم . بگذریم . انقدر زمان زیادی گذشته که نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم . مهمترین اتفاق این بود که مامان رو بردیم تهران و دکتر گفت نیاز به عمل نیست ولی سال بعد دوباره برای چک آپ بیا اگه سوراخ قلبت گشادتر شده باشه ، آنژیو میکنیم . اتفاق بعدی اینکه بالاخره تسلیم شدم و پذیرفتم که اضطراب اجتماعی دارم و تصمیم گرفتم برم دکتر . پارسال به اصرار مامان رفتیم ، یک ماه هم قرصاش رو خوردم ولی چون نمیخواستم قبول کنم که مشکل دارم ، دیگه ادامه ندادم . ولی بالاخره به خودم قبولوندم که مشکل دارم و ترس از اجتماع داره منو نابود میکنه . دو ماه پیش با مامان رفتیم دکتر یه سری قرص های جدید داد همه رو منظم استفاده کردم تا امروز . و خودم تاثیر مثبتش رو دارم درون خودم حس میکنم . وقتی تهران بودیم و مامان رو بردیم بیمارستان ، سعی میکردم از اونا جدا شم و خودم بیمارستانو بگردم و هی اینور اونور برم تا ترسم بریزه . بیمارستان بزرگ بود و شلوغ . و من برای اولین بار قدم بزرگی در راستای بهبود خودم مقابل ترس از اجتماع برداشتم . خودم حس خوبی داشتم . رفتیم سینما کوروش فیلم " زن و بچه " رو دیدیم . خیلی طولانی بود و فقط یه سکانسش به نظرم درس مهمی داشت . از تهران برگشتیم قزوین ، چند روز موندیم ، موقع رفتن من بهو تصمیم گرفتم بمونم . منی که وقتی خونه کسی میمونم قلبم میگیره و دوست دارم زودتر برگردم خونمون و برم تو اتاقم ، اینم دومین قدم مهم زندگیم بود که برداشتم . مامان بابا برگشتن اردبیل ، من موندم خونه خواهرم .
یه هفته ای موندم خونه ی خواهرم . تو این یه هفته ، هم رفتم ناخونامو لمینیت کردم ، هم بوتاکس زدم ، هم مژه مدل کلاسیک کاشتم ، هم یه روزه رفتیم کرج و اونجام لبامو ژل زدم . من اصلا اهل این چیزا نبودم ، پولشم نداشتم . ولی یکم پس انداز داشتم یکمم وقتی قزوین موندم بابام بیشتر پول میریخت برام ، ولی خواهرم یه جمله گفت که نظرمو عوض کرد . گفت 20 سال قیافه ت همینه ، برو یکم خودتو تغییر بده . دیدم راست میگه . یکم تنوع بعد نیست . الان وقتی خودمو تو آینه نگاه میکنم حالم بهتره . هفته ی پیشم یکم موهامو کوتاه تر کردم تا سرشونه م . پول که باشه اینجوری تو روحیه آدم تاثیر میزاره . با یکی از دوستامون ماه پیش برگشتیم اردبیل ، دو سه هفته ای خونمون بودم ، دوباره هفته پیش با اونا برگشتم قزوین خونه خواهرم . عادت کردم به اینجا ، قبلا نمیتونستم بمونم ، وقتی خواهرم میگفت بمون ، قلبم میگرفت . ولی الان چون با مامانم اینا یکم مونیدم ، عادت کردم . بعد از این سریع میکنم بیشتر بیام . اینجا هر شب یا هر چند شب یه بار میریم کافه مافیا بازی میکنن بچه ها . من چون بلد نیستم بازی نمیکنم . ولی از دیشب دارم نقش ها رو یکی یکی یاد میگیرم تا سری بعد که رفتیم کافه منم بازی کنم . یه بار با بچه ها رفتیم الموت ( سری پیش که مونده بودم ) . اونم خیلی خوش گذشت . کلا اینجا که هستم بیشتر با جوونا در ارتباطیم برای همین روحیه م بهتره و حالم خوبه . اردبیل همش خونه م و با سن بالاها رفت آمد داریم برای همین افسرده میشدم . یکمم لباس اینا خریدم باعث شدن روحیه بگیرم . یه کت و شلوار فوتر سفارش دادم 4،550،000 که هنوز دستم نرسیده . دو تا کیف دوشی و یه کیف پول سفارش دادم که رسید . سه تا شال رینگی سفارش دادم رسید دستم ولی خیلی خوشم نیومد . امروزم دو تا شلوار یکی فوتر پاکتی یکی ام فوتر بگ سفارش دادم . جدیدا عاشق رنگ سبز ماچایی شدم یا همون سبز کمرنگ خودمون . اون کتی که قبلا سفارش داده بودم سبز ماچاییه . یکی از کیف دوشی ها و کیف پولمم همین رنگه . یه شلوار پارچه ای این رنگی ام خریدم . شلوار فوتر بگی که امروز سفارش دادمم اونم سبز ماچاییه . خیلی حرف زدم . راستی خیلی وقته نتونستم آلمانی بخونم متاسفانه . سریالایی که با مامان میدیدمم همه ش موند . راستی وقتی اومدم اینجا یکی دو تا فیلم ترسناک برای اولین بار دیدم . آخریش کانجورینگ 5 بود که خیلی ام ترسناک نبود . یکیشم فیلم درخشش بود که چون جز 250 فیلم برتر بود دانلودش کردم و شبی که مریم برای هالووین خونه دوستش مونده بود ، شوهر خواهرمم بیرون بود و قرار بود دیروقت بیاد ، گذاشتم و دیدم ولی اونم اصلا ترسناک نبود . یکی ام سجین رو دانلود کردم اونم میخوام ببینم . فیلم پیر پسر رو هم دانلود کردم اونم میخوام الان بشینم ببینم . شوهر خواهرم چند روزی میشه برای کار رفته شمال ، من و مریم تنهاییم . دیشب قبل اینکه بریم کافه ، یه اسپرسو خوردم ، تا خوده صبح بیدار بودم . شبا اسپرسو نخورید . الان کم کم داره خوابم میاد . مرسی که تا اینجا خوندید .