۲۰ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز روز آخری هست که متداول پست میزارم . پست بعدی معلوم نیست کی باشه . شاید همین فردا شاید یه هفته دیگه یا حتی یک ماه دیگه . امروز دو تومنی که درخواست زده بودم اومد به حسابم و ریختم برای موسسه خیالم راحت شد . همین الانم بهشون واتس اپ پیام دادم که 6 جلسه بصورت پی در پی هست یا فاصله داره که گفتن هفته ای یک یا دو جلسه هست که خیلی خوشحال شدم و موضوع بعدی اینکه پرسیدم اگه جلسه اول رو حضور نداشته باشم مشکلی پیش میاد یا نه که گفتن مشکلی پیش نمیاد بابت اینم خیلی خوشحال شدم یعنی میتونم چند روز بیشتر تهران بمونم . راستش خیلی استرس دارم اما تجربه شخصی بهم ثابت کرده که باید برم تا این ترس از بین بره فقط اولش استرس داره یکم بگذره کاملا عادی میشه . دیروز آدرس همه کسانی که میشناسم و ممکنه بخوام خونشون در رفت و آمد باشم رو با کمک خواهرم تو اسنپ پیدا کردم و همشون رو ذخیره کردم خیالم راحت شد یکم استرسم کم شد . فقط چیزی که میدونم اینه که کلی باید پول کرایه و اسنپ بدم این چند روز مسافرت رو ولی به نظرم می ارزه که تنها سفر کنم و ترسم بریزه . تقریبا برای دومین بار هست که مشتاقانه به استقبال ترس میخوام برم تا باهاش رو به رو بشم و شکستش بدم . و از این بابت خیلی خوشحالم . راستی امروزم با مامان نشستم دوباره دو قسمت آخر سریال خاتون رو که مامان ندیده بود رو همراهش دوباره دیدم . وای که هرچقدرم تکراری ببینمش سیر نمیشم از این سریال با حال و هواش . یکم وسایلم رو آماده کردم تا از استرس آماده شدن کم بشه . همیشه آماده کردن وسایل استرس داره برام و سخته . یکمش رو جمع کردم ، اول فقط برای دو سه روز جمع کردم ولی الان که میتونم یکم بیشتر بمونم باید چند دست دیگه هم لباس بردارم .

۴ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز صبح ساعت 8 مامان رسید صدا زد که بیا بریم واکسن بزنیم . مامان و خاله قرار بود دوز دوم رو بزنن من دوز اول . دلمم درد میکرد سریع حاضر شدم رفتیم نیم ساعتی معطل شدیم و زدیم تموم شد . برگشتیم خونه واااای که چقدر دلم برای مامان تنگ شده بود . هیچی دیگه زندگی روال عادیش رو طی میکنه . نشست دو قسمت زخم کاری که ندیده بود رو دید . کلی خوشحال شدم و دلتنگش بودم . خدا رو شکر که سالم برگشت . دیگه فکر نمیکنم بتونم هر شب پست بزارم یعنی دلیلی ندارم دیگه همه چی مثل قبله .

۱ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز یه هفته شد که مامان نیست . میگذره اما سخت . همه چی خوبه اما هیچی خوب نیست . همه چی مثل روزای قبل ، صبح بیدار شدم بابا از کیک دیشب خورده بود برای صبحامه منم همینطور . بعدش اومدم تو اتاق یکم پای لپ تاپ نشستم برای ناهار سوپ گرم کردم بابا هیچی نخورد ، قرار بود برای انگلیسی تعیین سطح بشم امتحانش رو دادم قرار شد تا فردا یا پسفردا نتیجه بیاد کاش یکم از سطح بالا قبول بشم ، هنوز تعیین سطح ترکیه ای مونده و درس های اسپانیایی تکمیل بشه اونم ثبت نام میکنم . اومدم تو اتاق یکم خوابیدم ( هیچی به اندازه خواب بعد از ظهر به آدم نمیچسبه ) بعد بیدار شدن یکم زبان خوندم . یادم افتاد کلی از حجم نت مونده و فقط 4 روز وقت داریم هرچی به ذهنم میرسید زدم برای دانلود 😁 😂 سریال خانه کاغذی ، سریال لوسیفر و و و ... بابا این روزای آخر بیشتر حوصله ش سر میره هی میره اینور میره اونور میبینه کاری نداره پامیشه یه اسپند دود میکنه بعدش میگیره میخوابه 😁 😂 یه بار رفتم تو حال قسمت چهارم از برنامه " هفت خان " رو گذاشتم که ببینم که بابا هم ببینه شاید حوصله ش سر نره اولاشو دید وسطاش خوابش برد 😂 😐 دوباره برگشتم تو اتاق پای لپ تاپ و به دانلود کردن ادامه دادم . بابا پیشنهاد داد برای شام آش دوغ درست کنم . رفت دو تا دوغ خرید ، روش درست کردنشو میدونستم ولی برای اطمینان از مامان کمک گرفتم ، فقط دوغش یکم کم شد موادش زیاد ولی باورم نمیشه که انقدر عاااااااالی شد خیلی خوشمزه شد . ولی چون سردی هست بهتره کنارش یه گرمیجات هم خورده بشه ، یه چای دارچین هم دم کردم اونم نمیدونم چرا خیلی خوب شده بود 😁 😂 خلاصه که خیلی چسبید . با دختر عمه م یکم حرف زدم که کی قراره بریم تهران چون اومده آستارا و منم قراره باهاش برم دو یا سه روز پیشش بمونم یا بعدش برگردم اردبیل یا یکم بیشتر چرخ بزنم و برم قزوین و خلاصه اینور اونور جایی نمیتونم بگم ولی راستشو بخواید بهش که فکر میکنم استرس همه وجودمو میگیره . من واقعا تا حالا تنها سفر نکردم و مشکل پیدا کردن آدرس هم دارم به شدت ( کلیک ) یکم شبکه های تلویزیون رو بالا پایین کردم میخواستم یه چیزی پیدا کنم بابا هم ببینه حوصله ش سر نره ، پایتخت 5 رو پیدا کردم اونم یکم دید باز خوابید که دیگه چراغا رو خاموش کردم و اومدم تو اتاق . 

۲ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز ششمین روزه که مامان نیست و اولین سالی که روز تولدم کنارم نیست . دلم براش تنگ شده 6 روز که نیست . قرار بود یه هفته ای بیاد اما اینطور که معلومه فکر کنم بیشتر طول میکشه . صبح بیدار شدم یکم تو تلگرام تو کانالا و گروهای زبان چرخ زدم قرار بود برای ترکی استانبولی و انگلیسی تعیین سطح بشم که انجام نشد ، تا فردا احتمالا انجام میشه . انگلیسی و ترکی استانبولی رو صد در صد ثبت نام میکنم فقط منتظرم تعیین سطح بشم ، برای زبان سوم بین اسپانیایی و فرانسوی گیر کردم از شمام نظر خواستم ولی فکر کنم حتی یه نفر هم اینجا رو نمیخونه پس احتمالا با اینکه فرانسوی رو بیشتر دوست دارم اما اول اسپانیایی رو شروع میکنم به وسطا که رسیدم فرانسوی رو هم شروع میکنم . اما از پریروز که این تصمیمو گرفتم حس خیلی خوبی گرفتم و حالم خیلی بهتره . امیدوارم کم نیارم و تا تهش برم . صبحانه کیک و شیرکاکائو خوردم بابام دو تا تخم مرغ خورد . رفتم گلدونای مامان رو آب دادم باید پریروز آب میدادم که یادم رفته بود . چون روز تولدم بود یه حالی به خودم دادم و دوباره رفتم خوابیدم تا ساعت 12:15 . خیلی چسبید خدایی . نمیدونم چرا یکم سردرد داشتم یه قرص خوردم یکم بهتر شدم . یکم لوبیا سبز داشتیم گذاشتم آب پز شد همونو واسه ناهار خوردم ( این مدلی خیلی دوس دارم ) دوباره اومدم جام گرفتم خوابیدم laugh بعدش نشستم پای لپ تاپ یه کتاب سطح استارتر داشتم دو بار خونده بودمش اینبار با ویس صوتی دوباره خوندمش و یکم راجی زبان های مختلف باز سرچ کردم تا ساعت 20:30 شد و مثل هر شب " پدر سالار " رو دیدیم . قرار بود پنکیک بزارم اما یهو تغییر دادم به کیک شکلاتی . سریال که تموم شد کیک رو درست کردم دیگه به سریال " آمین " و " در کنار پروانه ها " نرسیدم . کیک که تموم شد سریال " افرا " شروع شد ، پیام بازرگانیش خاموش کردم و بعد سریالم دیگه آماده شد میخواستم برش بزنم که محمد زنگ زد بهم تبریک گفت بعدشم با مریم حرف زدم . امروز با مامان حرف نزدم راستش . کیک رو بریدم ظاهرش خوب شده بودا ولی نمیدونم چرا پودر شد خورد شد . یه بارم قبلا درست کرده بودم اینجوری میشد نمیدونم چی رو کم یا زیاد میزنم . وتس اپم رو چک کردم دیدم هم اعظم هم زهرا دختر عمه م بهم تبریک گفتن . اینا خیلی با ارزشن تا اونایی که خودت پست میزاری میان زیر پستت همه تبریک میگن indecision . کیک رو خوردم و اومدم اینجا و در حال نوشتنم الان . فقط آرزو میکنم نه تنها سال بعد ، بلکه همیشه تولدم مامان پیشم باشه . دلم یه انیمیشن قشنگ میخواد مثل " کوکو " اگه میشناسید معرفی کنید لطفا . ممنون . 

چهارشنبه 17 شهریور 1400

شبتون شکلاتی

پ . ن (24:17 دقیقه) : الان گوشیو گرفتم دستم دیدم مامان دو بار زنگ زده اس ام اس داده زنگ زدم 7 ، 8 دیقه خرف زدیم دلم تنگ شده بود خیلی یکم آروم شدم .

۲ ۰

 

سلام . امیدوارم عالی باشی لیلای 41 ساله . 41 سالگی چجوریه ؟ قشنگه ؟ راضی ایی از جایگاهت ؟ همونی که میخواستی شدی ؟ نمیدونم الان کجایی و به کجا رسیدی یا چه سختیایی کشیدی اما امیدوارم به همه آرزوهات رسیده باشی هر چند یکم دیره و منی که الان دارم این نامه رو مینویسم باید به همش رسیده بودم اما محول میکنم به توی 10 سال آینده م . تا به اینجا یکم کم کاری کردم میدونم اما با شناختی که از الان خودم دارم میدونم که تو میتونی از پسش بربیای . راستش همین الان دارم میبینمت . دارم میبینم که یه خانم پخته تر و با تجربه تر شدی و به چند زبان ( همون های که عاشقشونی ) مسلط شدی و داری ازش لذت میبری ، منظورم دونستن فرهنگ های مختلف و پیدا کردن دوستای جدید از سرتاسر دنیا و از همه اینا مهمتر خوندن رمان های مشهور به زبان اصلی که تبدیل شده به یکی از آرزوهام که تا الان بهش نرسیدم ، ببینم تو میتونی تجربه ش کنی یا نه . و در کنارش یه طراح سایت حرفه ای شدی و به خودت میبالی و شاید یه گیتاریست و یه نوازنده کالیمبای حرفه ای . نمیدونم کسی تو زندگیت هست یا نه اما اگر هست برات آرزوی خوشبختی میکنم . من مثل خیلی از آدما برخلاف اینکه از بچگی عاشق نویسندگی بودم اما اصلا نویسنده خوبی نیستم و اینم میتونه بیوفته گردن تو که در نوشتن متبحر بشی . بخاطر همین تا همینجا بسنده میکنم و بیشتر از این وقتت رو نمیگیرم . راستی لیلای 41 ساله تولدت خیلی مبارک امسال اولین سالیه که مامان تهرانه و پیشم نیست و چقدر دلم براش تنگ شده و دوست داشتم که پیشم میبود انشالله از سال بعد دیگه همیشه کنارم باشه و تو تولد 41 سالگی هم همینطور زندگی بدون مامان یه چیزیش کمه اصلا زندگی و حتی تولد بدون مامان اصلا معنی نداره . یادت نره که برای تولد 51 سالگیمون نامه بنویسی . حتما این کار رو بکن . و خیلی خیلی مراقب خودت باش . آهان راستی از لذت خوندن رمان های فرانسوی و آلمانی و اسپانیایی و یا حتی ترکی و کره ای برام بنویس حتما .

17 شهریور 1400 ساعت 14:00


 

۳ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم حافظه گوشیمو خالی کنم معمولا دوست دارم 6 ماه یک بار یا نهایتا سالی یک بار همه چی رو پاکسازی کنم . از وسایل اتاق گرفته تا گالری گوشی و چت ها و کانال ها و گروه های تلگرام و واتس اپ . یه خونه تکونی 80% انجام دادم بقیه ش ایشالا اسفند ماه . صبحانه خوردیم اومدم افتادم به جون اتاق حسابی تمیزش کردم . ناهار رو از بیرون گرفتیم . امروز تقریبا همش داشتم اتاق تکونی میکردم ساعت 17:00 رفتم یه دوش گرفتم اومدم سر جام خواستم بخوابم اما نشد . به ادامه خونه تکونی گوشی رسیدم تا 20:30 که طبق روال هر شب بود . یعنی اول پدر سالار بعد " در میان پروانه ها " بعدشم " افرا " همشون کلی غم و ناراحتی توشون بود برای سریال افرا که دیگه بغضم ترکید و اشکم اومد . بارها گفتم هر چیزی قابل تحمل باشه غم از دست دادن عزیز خیلی سخته . خلاصه تموم که شد اوا رفتم یه لیوان آب سرد خوردم که بغض رو بشوره ببره بعدش لپ تاپ رو برداشتم اومدم اتاق پست امروز رو بنویسم که دختر عموم ویدیو کال کرد ، تماس گرفته بود تولدمو تبریک بگه دمش گرم امسال اولین نفری بود که تبریک گفت من اصلا نمیدونستم که تولدمو یادشه . بعدش زنگ زدیم مریمم اومد رو خط از اونور عمومم اومد رو خط 😂 😐 عموم و دختر عموم تو یه خونه با دو تا خط اومده بودن بالا 😂 خلاصه تا حرف بزنیم و تموم شه یکم طول کشید پست امشب . باید قبل ساعت 24:00 میشد اما بعدش شد . اشکال نداره . امروز هم هیچ تمرینی نداشتم اما عوضش اتاق و گوشیمو خالی کردم کلی احساس سبکی میکنم الان . 

راجب زبان هم خیلی دو دل میشم همینه که تا الان هیشکدومو بلد نیستم دیگه . زبان انگلیسی و ترکی استانبولی که هیچ اینا رو پیش زمینه دارم و راحت یاد میگیرم با تعیین سطحم بالاتر میره لولم . اما یه زبان دیگه هم میخوام کنارشون شروع کنم چون اینا رو از صفر قرار نیست شروع کنم و یادگیریشون کار سختی نیست . به یه زبان جدید نیاز دارم . بین 4 تا زبان به شدت گیر کردم . خودم عاشق اسپانیایی ام . اما حس میکنم تو ایرن خیلی طرفدار نداره وقتی طرفدار نداشته باشه یعنی کاربردی هم نداره علنا . جز اسپانیایی ، چینی و آلمانی و فرانسوی ام خیلی دوست دارم یاد بگیرم یعنی حس میکنم زبان های مفید و کاربردی هستن اما به شدت سختن . زبان چینی که هیچی اصلا . بین فرانسوی و آلمانی به نظر شما کدوم محبوب تر و کاربردی تر هست . با دلیل میشه بگید لطفا شاید کمکی شد تونستم بهتر تصمیم بگیرم . البته قبل از اسپانیایی خودم عاشق فرانسوی بودم به شدت ، چون میگن زبان عشقه برای همین دوست دارم یاد بگیرمش . از زبان آلمانی متنفرم اما چون حس میکنم زبان قدرتمندیه و پرکاربرده برای همین جز گزینه هام هست . منتظر نظراتتون هستم . ممنون

امروز 3 شنبه 16 شهریور 1400

شبتون شکلاتی 

۰ ۰

کسی را اگر دوست داری ...
یک لحظه به نبودنش فکر کن ...
دلت اگر نریخت،دلش را نلرزان ...!
آسمان همیشه آبی نیست ...
و آدم ها همیشه از سمتی که فکر می کنند محکم است می افتند ...
هزار سال هم که بگذرد ...
تلخی دهان آدم های بریده را
تمام شکر های دنیا هم عوض نمی کند ...
کسی را اگر دوست داری،برایش همان باش که می خواهی باشد ...
و یادت باشد ...
تمام برگهای تقویم ...
سهم تمام آدم ها نمی شود ...

۰ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز اولین روزی بود که من و بابا تنها بودیم و مامان نبود . صبح ساعت 7:30 بیدار شدم اس ام اس دادم رسیدید ؟ جواب داد : تازه رسیدیم تهران . دوباره گرفتم خوابیدم 😁 😂 9:30 بیدارم شدم صبحانه خوردم و برای ناهار بادمجون خورد کردم تا یکم بمونه . رفتم حموم برگشتم ناهار رو آماده کردم یکم ناهار خوردم بعدش ساعت 14:15 در حین گوش دادن به اولین اپیزود پادکست "صلح درون" گرفتم خوابیدم 😁 😂 عصر ساعت 16:00 بیدار شدم بسته ای که سفارش داده بودم رسید دستم خودم خیلی دوسش دارم یه دستبند رنگی رنگی کلیک . رفتم یکم برنامه نویسی تمرین کردم اولین مینی پروژه بود که انجامش دادم و بابتش خوشحالم ، بابا که رفت بیرون زنگ زدم با مامان یکم تصویری حرف زدیم ، وقتی بابا برگشت برای شام پیتزا گرفته بود خوردیم و ساعت 21:00 سریال آمین رو دیدم که شبکه آی فیلم پخش میکنه . دوباره برگشتم همون مینی پروژه رو تمرین کردم تا همین الان که دیگه مغزم جواب نمیده باید برم بخوابم .

( خلاصه اتفاقات امروز جمعه 12 شهریور 1400 )

۳ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امشب ( جمعه 12 شهریور 1400 ، البته الان شب پنج شنبه هست و ما بیست دقیقه س که وارد جمعه شدیم ) ساعت 00:15 دقیقه ، مامان همراهه خاله و شوهر خاله و مامان بزرگ راهی تهران شدن . خیلی ناراحتم تا حالا از مامان دور نبودم اگرم بودم ، من رفتم مسافرت نه مامان که اونم فقط یه بار بوده . مسولیت کارای خونه سخته واقعا . بابا یکم هوش و حواس درست حسابی نداره بخاطر قرصای استرس و اعصابی که میخوره . یکم یه جوری ام تا فردا بشه و مامان اینا برسن دل من هزار راه میره . آخه کی ساعت 00:30 میوفته تو جاده خب شب خطرناکه من دلشوره گرفتم . الان که دارم این متن رو مینویسم مامان 12 دقیقه س رفته یه جوری دلم براش تنگ شده انگار چند ساله ندیدمش . کاش زودتر یه هفته تموم شه و برگرده . انشالله که بتونم از پس کارای خونه خوب بربیام . 

شبتون بخیر .

۴ ۱

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

برای نوشتن این پست یکم تردید داشتم اما تصمیم به نوشتن گرفتم . یه جمله ای هست که شدیدا بهش اعتقاد دارم . اینکه : " هر چیزی به وقتش قشنگه . از زمانش که بگذره حتی اگه اتفاق بیوفته دیگه اونقدر خوشحالت نمیکنه . تو سن الانم صبح ها که بیدار میشم نمیدونم گیتار تمرین کنم ، زبان بخونم ، چرم دوزی انجام بدم ، کالیمبا تمرین کنم ، نقاشی تمرین کنم یا برنامه نویسی . شمردید چند تا شد ؟ 6 تا . همه اینا یه شبه علاقه شون نیومده تو سرم همشون تفریحاتی هستن که از سن 10 سالگی در من ایجاد شدن تا به الان به عدد 6 رسیدن . و نمیشه همش رو با هم یاد گرفت . میشه ؟ الان یه سریا میگن هیچی نشد نداره غیر ممکن وجود نداره . ولی واقعیت اینه باید تو شرایط باشید تا حال نویسنده رو شاید کمی بتونید درک کنید . هر صبح که بیدار میشی به امید انجام یه کدوم از این کارا روزتو شروع میکنی . یه روز زبان برات در اولویت قرار میگیره پیش خودت میگی از امروز زبان رو با جدیت بیشتر میخونم و بقیه تفننی . فرداش حس کالیمبا نوازیت گل میکنه و میگی نه کالیمبا رو جدیتر تمرین کنم بقیه رو تفریحی . متوجه منظورم میشید ؟ همه ش با هم نمیشه . آدم تو سن حداقل 25 سالگی دیگه باید بدونه چی از زندگی میخواد نه اینکه تازه علاقه مندی هاش رو تو یه کاغذ بنویسه و تازه بشینه فکر کنه ببینه کدوم به بقیه ارجعیت داره . بزرگترین ظلمی که والدین در حق بچه هاشون میتونن انجام بدن همینه . بچه رو از بچگی باید حواستون بهش باشه که چی دوست داره ، به چی بیشتر علاقه نشون میده و تو چی استعداد داره ، این وظیفه خانواده س نه خود بچه . بچه ها از حداقل 10 سالگی باید شروع کنن به یادگیری . اگه یه بچه به طور میانگین از ده سالگی شروع کنه و برای هر کدوم 5 سال زمان بزاره ( من همیشه بدترین حالت رو در نظر میگیرم وگرنه برای یادگیریه مثلا زبان قطعا 5 سال نیاز نیست ) تا سن 25 سالگی حداقل به 3 تا از علاقه مندی هاش تسلط پیدا کرده و دیگه میدونه کدومو بیشتر دوست داره و کدومو باید به عنوان منبع درآمدش انتخاب کنه و بقیه رو بصورت تفریحی ادامه بده . اینطوری چیزای جدیدتری هم بخواد به برنامه ش اضافه کنه ، مثل الان من دیگه اذیت نمیشه . 

پ.ن : امروز وقتی این موضوع رو بیشتر لمس کردم که دیدم سمت راستم گیتارمه سمت چپم کتابای زبان و رو به روم هم لپ تاپ برای تمرین برنامه نویسی . یکم گیتار تمرین میکنم یکم زبان یکم برنامه نویسی آخرشم هیشکدوم رو اونجوری که باید نمیتونم روش تمرکز کنم و اینجوری میشه که اعصابم بهم میریزه و این پست به زبون میاد .

+ تازه اون اصل کاری رو اصلا تو اون 6 مورد ننوشتم . در اصل 7 تاس نه 6 تا . اون هفتمی دیگه بخشی از وجودم شده هر ثانیه کنارمه دارم باهاش زندگی میکنم ( لطفا نپرسید چیه )

۵ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

تا حالا راجب پرنده " آلباتروس " چیزی شنیدین ؟ دو دقیقه وقت بزارید و بخونید . خالی از لطف نیست .

شبتون بخیر 🌼

کلیک

۳ ۰