۱۵۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزنوشت» ثبت شده است.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام امیدوارم خوب باشید 

ندا پیش ما نموند و از پیشمون رفت . کلی حرف واسه گفتن هست ولی نای صحبت ندارم . یک هفته س همگی تو شک هستیم و هنوز نتونستیم باور کنیم . شبی که بهون زنگ زدن مامان و بابا تا صبح بیمارستان موندن همه بیمارستان بودن ، صبحم من و مریم رفتیم دیدیم همه هستن . رفتیم بالا همه داشتن گریه میکردن و دعا میخوندن . ما فکر میکردیم مرگ موش خورده ولی قرص برنج خورده بود . دیگه خودتون میدونید دیگه ، الکی امیدوار بودیم انگار . وقتی گفتن امیدی نیست و نگین رفت که آخرین بار ببیندش دلم ریش شد ، پاهاش نمیرفت سمت اتاق . وقتی از بیمارستان دراومدیم جلوی در بیمارستان قیامت شد ، تا حالا کل خانوادمون اینطوری جلوی بیمارستان نبودیم . همگی رفتیم خونه مامان بزرگ ، من جلوی در نشستم شاید حداقل یک ساعت بی حرکت بودم ...

۴ ۰

سلام

چون فردا تعطیله خواستم یکم بیشتر بیدار بمونم و یکم با خودم خلوت کنم و فکر کنم ...

یهو مامان در اتاقمو باز کرد دیدم با رگ پریده و مانتو پوشیده و بغض گفت لیلا ما داریم میریم بیمارستان بدبخت شدیم ، دلم یهو هوری ریخت انگار ، قشنگ در کسری از ثانیه ضربان قلبم با هزار رسید و کامل حس کردم که رنگ خودمم پرید . با لرزش صدا پرسیدم چی شده ؟! گفت ندا قرص خورده بردنش بیمارستان ص دایی گفت حالش بده بدبخت شدیم . کلمه قرص رو دقیق متوجه نشدم ، نفهمیدم گفت قرص خورده بردنش بیمارستان یا حالش خوب نیست بردنش بیمارستان . این تیکه رو نفهمیدم . خدایا شب قدر ، به همین شب های عزیز قسم میدم نزار اتفاق بدی بیوفته . بهت ایمان دارم میدونم هوامون رو داری ، خدایا کمکش کن لطفا اون جز تو هیشکی رو نداره .

یادمه چند ماه پیش که داییم مریض شده بود هم همین اتفاق افتاد ، یهو دیدم نصفه شبه و مامان بابا حاضر شدن مامان با یه حال بد اومد گفت ما داریم میریم بیمارستان دایی حالش بد شده ( همون روز پدربزرگم یکم مریض احوال بود مامان فکر کرده بود واسه آقا اتفاقی افتاده و بهش نمیگن ) خیلی استرس داشت ... 

من حال مامانم خیلی مهمه وقتی تو اون حال دیدمش قلبم وایساد ، کاش حالش خوب شه . خیلی براش دعا کنید . امیدوارم فردا بیام و بنویسم که حالش خوب شده .

۷ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم که خوب باشید و نماز روزه هاتون مقبول درگاه حق

چقدر دلم میخواد حرف بزنم و چقدر دوست ندارم طولانی بنویسم

زندگیمون تغییر کرده مدتیه ، از وقتی مامان روزی یه شیفت میره مغازه یکم برنامه خونه عوض شده ، حال و هوای قبل رو نداره دیگه ، بیشتر مواقع خسته س ، وقتایی ام که میگه نیست خیلی راست نمیگه ، الانم که ماه رمضونه ، وقتی روزه میگیره شرایط بدترم میشه و بیشتر خسته میشه . بابا هم علی رغم میل باطنیش مجبوره بره اسنپ و خب اونم خسته میشه . مریمم که از چند روز قبل عید اومده بود ، الان یک هفته ای میشه که یه شرکتی میره که حسابداری یاد بگیره مثل کارآموزی تقریبا . کاش اینجوری نبود ، حس خوبی نمیگیرم از این وضعیت . همه یه جوری نگاه میکنن بهم که تنها کسی که همش خونه س و بیرون نمیره تویی ، اینکه چرا یه کار پیدا نمیکنی که دستت تو جیب خودت باشه و انقدر خونه نمونی . دوست ندارم این وضعیت رو . از کار اداری و آزاد هم خوشم نمیاد . دوست دارم کسب و کار خودمو داشته باشم . شاید خنده دار باشه نمیدونم . از اونجایی که هی از این شاخه به اون شاخه میپرم ، باز چند روزیه زده به سرم که تو یوتیوب فعالیت کنم . نظرتون چیه ؟ اگه تجربه ای تو یوتیوب دارید خوشحال میشم بشنوم . 

۴ ۰

سلام سلام سلام 

سال نو مبارک باشه

امیدوارم بهترین سال زندگیتون باشه و هر چی از خدا میخواید بهتون بده

من هر سال نسبت به سال جدید امید چندانی نداشتم اما امسال یه امید عجیبی ته دلم هست که امسال بهترین و متفاوت ترین سال زندگیم میشه انشالله .

بماند به یادگار تا سال بعد همین موقع انشالله که به تک تک آرزوهامون برسیم .

شبتون شکلاتی 

۴ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

بعد مدت ها بالاخره اومدم و دیدم 93 تا ستاره روشن دارم ، متاسفانه نتونستم بخونمتون انشالله سال جدید میام همه رو میخونم . من هر سال نیمه دوم اسفند تا هفته اول فروردین کلا بهم میریزه برنامه م ، چون باید خونه تکونی انجام بدم و عید هم تا رفت و آمد ها تموم نشه آدم خیالش راحت نمیشه . حس کردم وبلاگای بعضیاتون مشکل داشت ...

۴ ۰

سلام از روزی که اومدیم مامان حالش خوب نبود هر روز بدتر شد تا امروز که ( پنجشنبه 21 بهمن 1400 ساعت تقریبا بین 11 - 12 ) ...

۵ ۰

سلام 

هفته ی پیش پنجشنبه من و مامان با داییم اینا رفتیم سمت کرج ...

۲ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید .

وااای وااااای وااااااااای از این جوکر . این قسمتش عاااالی بود ،انقدر خندیدم دلدرد گرفتم . جوکر تایم بهنام تشکر عالی بود . چقدر نیاز داشتم به این خنده های از ته دل . 

در رابطه با پست قبلی فکر میکنم پیام من تو قسمت هرزنامه رفته باشه . از بین تقریبا 60،70 نفر فقط 1 نفر انجام داد و دستش درد نکنه مرسی واقعا . چند روزیه صبح ها ساعت 5 بیدار میشم و حس میکنم حالم یکم بهتره . کتاب باشگاه 5 صبحی ها رو شروع کردم به خوندن تا اینجا که خوبه .

شبتون پرتغالی

۶ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

چند روزیه درست و حسابی نمیتونم اینجا بنویسم 

تو یکی از دوره های خانم مهشید رئیسی شرکت کردم که به مدت 21 روز ساعت 5 صبح قرار بیدار بشم و یه سری کارها و تمرین ها رو انجام بدیم . دیروز 7 دی اولین روز بود که حتی زودتر از 5 بیدار شدم اومدم اینجا یکم بگردم که باز مجید یاسر لایو گذاشت و رفتم سروقت اون که تا ساعت 5 یکم وقتم پر شد . چون ایران نیست نصفه شب ما سر صبح اونا میشه فکر کنم . روز دوم چون شبش هرکاری کردم نتونستم خواب کافی داشته باشم با یه ساعت تاخیر یعنی ساعت 6 بیدار شدم اما خوشبختانه لایو رو سیو کرده بودن و وقت داشتم ببینم و خلاصه نویسی کنم . و فردا هم روز سوم هست که باید تا الان میخوابیدم اما چون کتاب " آبنبات هل دار " رو داشتم میخوندم میخواستم هر طور شده امشب تمومش کنم و تا الان نشستم پاش و به کوب خوندم و تمومش کردم و الان چشام داره بسته میشه . فردا ادامه این پست رو میام راجبش مینویسم . 

۳ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز نت تا ساعت 12:30 خوابیدم مریم و محمد تا 4 فکر کنم خوابیدن دیگه ساعت 4 مامان با داد و بیداد بیدارشون کرد . ناهار خوردیم مامان حاضر شد بره مغازه مام حاضر شدیم باز با سیمین و وحید قرار بود بریم جاده سرعین قهوه خونه . نیما و علی نبودن خودمون 5 نفر بودیم برفم یه ذره اومده بود هوا یخ بود . بچه ها بودن بیشتر میگذشت اما باز خیلی خوب بود کلی خندیدیم منچ بود و دو تا بازی ام برده بودیم خلاصه کلی سرگرم شدیم . تا 8:40 دقیقه تقریبا موندیم بعد دیگه مامان زنگ زد باید میرفتیم مغازه دنبالش دیگه بلند شدیم راه افتادیم ، تو جاده م کلی خندیدیم خلاصه که خاطره خوبی شد . 

۱ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امشب حالم خوبه 🥰 خیلی ام خوبه 🙈 . بعد از مدت ها استاد گیتارمو گوشه رینگ گیر انداختم یکی دو ساعتی حرف زدیم . تقریبا تا ساعت 4:00 صبح داشتیم حرف میزدیم کلی انرژی گرفتم ازش . این پسر معرکه س واقعا . از هر مسکنی مسکن تره . شب یلدای خاطره انگیزی شد حتی شاید تا اینجا بهترین یلدای زندگیم شد . 

* گیتار

۲ ۰

سلام . تقریبا یه هفته س باز برگشتم به وضعیت قبل . هیچی طبق برنامه پیش نمیره . روزام دارن هدر میشن . هیچی به هیچی . خسته شدم . امروزم برای دخترداییم یلدایی برده بودن مام رفتیم طبق معمول علی رغم میل باطنیم رفتم . اولش متوسط بود بد نبود ولی از وسطاش یه سردردی گرفتم افتضاح . سردردای میگرنی بدترین نوع سردردن به نظرم . همراه با حالت تهوع . دو تا کدئین خوردم هنوز خوب نشدم . نه گیتار تمرین میکنم نه کالیمبا نه هیشکدوم از کارامو میکنم . باز جدیدا شبا دیر میخوابم روزا دیر بیدار میشم چیزی که ازش متنفرم . وقتی بیدار میشم هیچ انگیزه ای ندارم . 63 تا ستاره روشن دارم که باید خاموششون کنم دریغ از یه ذره انگیزه . کلی فیلم و سریال نصفه نیمه دارم کلی کتاب ناتمام ، همشون تو ذهنم تاثیر منفی میذاره . یادتون باشه تا یه کتابو تموم نکردید سراغ دومی نرید ، تا یه فیلمو ندیدید دومی رو شروع نکنید اثرات بدی رو ذهن و فکرمون میزاره . باز باید کلی رو خودتم کار کنم . هنوز هیچی ماگ نفروختم . خسته م خسته .

شبتون بخیر

+ البته دیشب یکم با استاد گیتارم صحبت کردم کلی انرژی گرفتم ازش ، کلا همصحبتی باهاش همیشه حالمو خوب میکنه 

۳ ۰

سلام

امروز عصر رفتیم خونه مامان بزرگ که بعد تقریبا دو هفته خاله م رو دیدیم سیمینم باهاش بود ، ساعت 7 تقریبا برگشتیم یکم خودمو نگه داشتم دیدم دارم میمیرم از خواب خیر سرم گفتم بخوابم که ساعت 5 صبح بیدار شم ، خوابم برد ساعت 12 بیدار شدم تا الان نتونستم بخوابم 😐😂🤦🏻‍♀️ ولی بالاخره هر جور شده برنامه م رو ردیف میکنم و ادامه میدم ، اینجوری نمیشه واقعا 🤦🏻‍♀️

شبتون بخیر

۳ ۰

سلام 

امروز صبح با دلدرد از خواب بیدار شدم یکمم حال نداشتم . قربون خدا برم نشد ما یه بار تصمیم بگیریم برنامه ریزی کنیم بعد بتونیم طبق برنامه ای که ریختیم بریم جلو . دو سه روز برنامه رو انجام میدم کلی رضایت دارم بعد یهو همه چی عوض میشه . نمیدونم چجوری اما میشه . وقتی ام که اینجوری میشه به شدت از خودم ناراضی ام . هرچند اینکه مثلا روزی 5 دقیقه زبان بخونم از اینکه روزی هیچی زبان نخونم شاید برای خیلیا مثل هم باشه هر دو اما برای خودم از هیچی بهتره ، یعنی حتی روزی پنج دقیقه یه کاری رو کردن از روزی 0 دقیقه خیلی بهتره . یا کم کم آدم زمانش رو بیشتر میکنه یا تو بدترین حالت به همون روزی 5 دقیقه مثلا مطالعه ادامه میده . نزدیک ساعت 11:30 بود فکر کنم تلفن خونه زنگ زد بابام بود میگفت گوشیت خراب شده هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی . گفت عموم اینا با عمه م قراره بیان خونه . پنج دقیقه بعد اومدن ، مثل اینکه عموم اینا رفته بودن سمت نمین فکر کنم خونه مادر زن عموم کار داشتن که رفتنی عمه م و پسرشم با خودشون برده بودن و برگشتنی ام یه سر به ما زدن . قرار بود برن اما مامان ناهار ماکارونی درست کرد و بعدش یه ربع نشستن و زود رفتن چون باید عمه م رو میزاشتن آستارا بعد برمیگشتن کرج . رفتن ، منم رفتم اتاق هرکی به کار خودش رسید . مامان ظهر رفت مغازه بابام رفت اسنپ منم طبق معمول وقتمو با هیچی گذروندم متاسفانه البته چون یکم بی حال بودم و طبیعی بود ، برای همین خیلی خودمو سرزنش نکردم ، عصر که تو پیج داشتم استوری میزاشتم دیدم مومو از دستم ناراحته مجبور شدم زنگ زدم تصویری حرف زدیم یکم . مامان از مغازه برگشت ، گذشت تا ساعت 11 شب بود فکر کنم که زنداییم زنگ زد که داریم میایم خونتون . خلاصه اونام اومدن فکر کنم تا 1 نشستن و بعدم رفتن و باز هر کی رفت تو اتاق خودش . حال و هوای این روزام رو اصلا دوست ندارم اصلا .

شبتون بخیر

۰ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز از اون روزایی بود که رسما هیچ کاری نکردم . خاله م شب قراره حرکت کنه فردا صبح میرسه

۲ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امشب مهمو بودیم خونه داییم برای تولد ، فکر میکردم شاید کسی نیاد ولی تقریبا به جز خاله م که تهران پیش اونیکی خاله م مونده ، همه بودیم . ظهر که مامان با خاله م حرف میزد خاله م گفت حال اونیکی خاله م بد شده زخمش عفونت کرده شب ( یعنی دیشب ) بردنش بیمارستان بستریش کردن . نگران که بودیم بدترم شدیم . ولی شب مهمون بودیم بالاخره . من یه بافت خیلی ساده پوشیدم موهامم با کریپس بسته م مثل همیشه یکم آرایش کردم . ناهارو خوردیم یکم خوابیدم بیدار شدم من و مامان رفتیم خونه مامان بزرگ ، مریمم گذاشتیم خونه داییم چون زنداییم گفته بود بره . هیچی دیگه امشب خیلی حرفی برای نوشتن ندارم . یه ساعت نشستیم بعد همگی پاشدیم رفتیم خونه شون 30 ثانیه فاصله س تا خونه داییم . اول از همه رسیدیم . گذشت گذشت تا ساعت 12:00 راه افتادیم و رسیدیم خونه . اونجا بیشتر سرم تو گوشی بود . الانم روزنوشتمو بنویسم یکم تو گوگل بچرخم و برم بخوابم . راستی قرار شد فردا صبح با مریم بریم یه مغازه ای که سیمین میگفت حراج زده . یادتونه دیشب میگفتم خدا خدا میکنم مهمونی تموم شه . چشم بهم زدیم اینم تموم شد . من برم دیگه .

شبتون پرتغالی

۱ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

دیشب موقع دورهمی سه نفرمون یکم احساس سردرد داشتم اما خفیف بود گفتم بخوابم خوب میشم ولی در طول شب چند بار با احساس سردرد بیدار شدم . ساعت 8:30 چشمامو باز کردم گفتم امروزم زودتر از 9 بیدار شدم . صورتمو شستم رفتم نشستم رو مبل یکم گذشت دیدم حالم داره خراب میشه و سردردم بدتر شد رفتم یه قرص خوردم مامانمم بیدار شد دیگه . خوب نشدم سرمو با یه شال بستم به مامان گفتم به ژلوفن بیار اونم خوردم یه آب عسل لیمو و دارچین زنجفیل (زنجبیل) آورد چون دیروز عدس پلو داشتیم و سردی بود احتمالا بخاطر اون سردرد داشتم . تو این هیری ویری از پست بسته م رسید ماگ خوشگلم رسید ، خوشگله دوسش دارم اما با تصوراتم یکم فرق میکنه دستت که میگیری مشخصه نازکه آدم میترسه زود بشکنه . البته همین یه مدل جنسش اینجوریه ها . مامان یکم سرمو ماساژ داد کم کم خوابم برد ساعت 11 بیدار شدم داشتم میمردم از گشنگی یکم صبحونه خوردم اولین چاییم رو تو ماگ جدیدم ریختم خوردم laugh اما همچنان سردرد داشتم رفتم یکم گیتار تمرین کردم یه کوچولو . مامان ناهار رو درست کرد خیلی کم خوردم ، خوابم میومدا اما زیاد نه پاشدم حاضر شدم لپ تاپ رو هم برداشتم کتاب دفترم برداشتم که اونجا کارامو بکنم . مریمو بابا خونه بودن من و مامان با تاکسی رفتیم اما قبلش من رفتم بالاخره بعد از مدت ها یه دفترچه خریدم برای خودم که توش زبان تمرین کنم . رفتیم مغازه مامان کتابشو نیاورده بود منم نخوندم فقط یکم داستان انگلیسی خوندم بعد نشستیم نیسان آبی قسمت 3 رو دیدیم چون خلوت بود بخاطر سردیه هوا نشستیم نصف فیلم سینمایی " روزهای نارنجی " اگه اشتباه نکنم هدیه تهرانی بازی کرده . اونو دیدیم وسطاش یکم با گوشی کار میکردم باید با پیج تعامل میداشتم خب ، همینجوریش امروز خیلی کم کاری کردم ، دیگه مشتری اومد و وقت نشد بقیه ش رو ببینیم . البته ساعت 6 هم مریم رو بابا رسوند پیش ما خودش رفت ولی مریم همش سرش تو گوشی بود با ما فیلم نگاه نکرد . برگشتیم خونه برای شام بابا هوس " خشیل " کرده بود مامان درست کرد ولی من و مریم سر میز انقدر خندیدیم من نتونستم همشو بخورم انقدر خندیدیم دلدرد گرفتم (بماند به چی میخندیدیم) خیلی وقت بود مامان عادت کرده بود دیگه تلویزیون روشن نمیکرد . فقط من امروز ساعت 9:30 نشستم پای سالومه ، نمیدونم جدیدا من بی حال شدم یا موضوعات دیگه خنده دار نیست و باید گریه کرد . خلاصه نمیدونم ساعت چند بود زدیم شبکه 3 برنامه رشیدپور قبلا دیده بودم خیلی وقت بود دیگه کلا تلویزیون تماشا نمیکردیم به جز دو سه تا برنامه فقط . جالب بود باحال بود . یه چالشم راه انداختن منم که عاشق چالش laugh بی مزه ترین جوکی که تا حالا شنیدید رو کامنت کنید ، 3 نفری که بیشترین لایک رو بگیرن یک میلیون جایزه برنده میشن . پست خوبیه جون میده بشینی کامنت ها رو بخونی . فقط یه جوک برام جالب بود که تو پست بعدی مینویسمش . 2 روز از وقت نتمون مونده و 40 گیگ . بشینم یکم دانلود کنم فردا جمعه س . راستی فردا تولد پسردایی هامه و خونشون دعوتیم باز یه مهمونیه دیگه و من باید دعا کنم زودتر تموم شه راحت شم از الان غصه م گرفته .

امروز یکم زبان خوندم کلاسی که توش ثبت نام کردم یه گروه زدن تو واتس اپ اما من تا الان هیچ فعالیتی توش نداشتم . هرچقدر بقیه بچه ها حس خوبی از کلاس میگیرن من دلم میگیره عصبی میشم اصلا گروه رو دوست ندارم . نمیدونم چی شد علی رغم میل باطنیم تو دایرکت به پشتیبان پیام دادم که چه تمارینی باید ارسال کنیم کاش جواب نمیداد کاش اصلا پیام نمیدادم . ولی جواب داد و منم بی میل نشستم تمرینا رو حل کردم و دایرکت فرستادم یه ویسم خواسته بود که نفرستادم و نمیفرستم هیچوقت . اولین و آخرین فعالیتم بود دیگه نمیخوام اصلا . من میخواستم پشتیبانم خود آقای نصر باشه crying

شبتون بخیر

۲ ۰