۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مامان» ثبت شده است.

سلام از روزی که اومدیم مامان حالش خوب نبود هر روز بدتر شد تا امروز که ( پنجشنبه 21 بهمن 1400 ساعت تقریبا بین 11 - 12 ) ...

۵ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز صبح ساعت 8 مامان رسید صدا زد که بیا بریم واکسن بزنیم . مامان و خاله قرار بود دوز دوم رو بزنن من دوز اول . دلمم درد میکرد سریع حاضر شدم رفتیم نیم ساعتی معطل شدیم و زدیم تموم شد . برگشتیم خونه واااای که چقدر دلم برای مامان تنگ شده بود . هیچی دیگه زندگی روال عادیش رو طی میکنه . نشست دو قسمت زخم کاری که ندیده بود رو دید . کلی خوشحال شدم و دلتنگش بودم . خدا رو شکر که سالم برگشت . دیگه فکر نمیکنم بتونم هر شب پست بزارم یعنی دلیلی ندارم دیگه همه چی مثل قبله .

۱ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز یه هفته شد که مامان نیست . میگذره اما سخت . همه چی خوبه اما هیچی خوب نیست . همه چی مثل روزای قبل ، صبح بیدار شدم بابا از کیک دیشب خورده بود برای صبحامه منم همینطور . بعدش اومدم تو اتاق یکم پای لپ تاپ نشستم برای ناهار سوپ گرم کردم بابا هیچی نخورد ، قرار بود برای انگلیسی تعیین سطح بشم امتحانش رو دادم قرار شد تا فردا یا پسفردا نتیجه بیاد کاش یکم از سطح بالا قبول بشم ، هنوز تعیین سطح ترکیه ای مونده و درس های اسپانیایی تکمیل بشه اونم ثبت نام میکنم . اومدم تو اتاق یکم خوابیدم ( هیچی به اندازه خواب بعد از ظهر به آدم نمیچسبه ) بعد بیدار شدن یکم زبان خوندم . یادم افتاد کلی از حجم نت مونده و فقط 4 روز وقت داریم هرچی به ذهنم میرسید زدم برای دانلود 😁 😂 سریال خانه کاغذی ، سریال لوسیفر و و و ... بابا این روزای آخر بیشتر حوصله ش سر میره هی میره اینور میره اونور میبینه کاری نداره پامیشه یه اسپند دود میکنه بعدش میگیره میخوابه 😁 😂 یه بار رفتم تو حال قسمت چهارم از برنامه " هفت خان " رو گذاشتم که ببینم که بابا هم ببینه شاید حوصله ش سر نره اولاشو دید وسطاش خوابش برد 😂 😐 دوباره برگشتم تو اتاق پای لپ تاپ و به دانلود کردن ادامه دادم . بابا پیشنهاد داد برای شام آش دوغ درست کنم . رفت دو تا دوغ خرید ، روش درست کردنشو میدونستم ولی برای اطمینان از مامان کمک گرفتم ، فقط دوغش یکم کم شد موادش زیاد ولی باورم نمیشه که انقدر عاااااااالی شد خیلی خوشمزه شد . ولی چون سردی هست بهتره کنارش یه گرمیجات هم خورده بشه ، یه چای دارچین هم دم کردم اونم نمیدونم چرا خیلی خوب شده بود 😁 😂 خلاصه که خیلی چسبید . با دختر عمه م یکم حرف زدم که کی قراره بریم تهران چون اومده آستارا و منم قراره باهاش برم دو یا سه روز پیشش بمونم یا بعدش برگردم اردبیل یا یکم بیشتر چرخ بزنم و برم قزوین و خلاصه اینور اونور جایی نمیتونم بگم ولی راستشو بخواید بهش که فکر میکنم استرس همه وجودمو میگیره . من واقعا تا حالا تنها سفر نکردم و مشکل پیدا کردن آدرس هم دارم به شدت ( کلیک ) یکم شبکه های تلویزیون رو بالا پایین کردم میخواستم یه چیزی پیدا کنم بابا هم ببینه حوصله ش سر نره ، پایتخت 5 رو پیدا کردم اونم یکم دید باز خوابید که دیگه چراغا رو خاموش کردم و اومدم تو اتاق . 

۲ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم حافظه گوشیمو خالی کنم معمولا دوست دارم 6 ماه یک بار یا نهایتا سالی یک بار همه چی رو پاکسازی کنم . از وسایل اتاق گرفته تا گالری گوشی و چت ها و کانال ها و گروه های تلگرام و واتس اپ . یه خونه تکونی 80% انجام دادم بقیه ش ایشالا اسفند ماه . صبحانه خوردیم اومدم افتادم به جون اتاق حسابی تمیزش کردم . ناهار رو از بیرون گرفتیم . امروز تقریبا همش داشتم اتاق تکونی میکردم ساعت 17:00 رفتم یه دوش گرفتم اومدم سر جام خواستم بخوابم اما نشد . به ادامه خونه تکونی گوشی رسیدم تا 20:30 که طبق روال هر شب بود . یعنی اول پدر سالار بعد " در میان پروانه ها " بعدشم " افرا " همشون کلی غم و ناراحتی توشون بود برای سریال افرا که دیگه بغضم ترکید و اشکم اومد . بارها گفتم هر چیزی قابل تحمل باشه غم از دست دادن عزیز خیلی سخته . خلاصه تموم که شد اوا رفتم یه لیوان آب سرد خوردم که بغض رو بشوره ببره بعدش لپ تاپ رو برداشتم اومدم اتاق پست امروز رو بنویسم که دختر عموم ویدیو کال کرد ، تماس گرفته بود تولدمو تبریک بگه دمش گرم امسال اولین نفری بود که تبریک گفت من اصلا نمیدونستم که تولدمو یادشه . بعدش زنگ زدیم مریمم اومد رو خط از اونور عمومم اومد رو خط 😂 😐 عموم و دختر عموم تو یه خونه با دو تا خط اومده بودن بالا 😂 خلاصه تا حرف بزنیم و تموم شه یکم طول کشید پست امشب . باید قبل ساعت 24:00 میشد اما بعدش شد . اشکال نداره . امروز هم هیچ تمرینی نداشتم اما عوضش اتاق و گوشیمو خالی کردم کلی احساس سبکی میکنم الان . 

راجب زبان هم خیلی دو دل میشم همینه که تا الان هیشکدومو بلد نیستم دیگه . زبان انگلیسی و ترکی استانبولی که هیچ اینا رو پیش زمینه دارم و راحت یاد میگیرم با تعیین سطحم بالاتر میره لولم . اما یه زبان دیگه هم میخوام کنارشون شروع کنم چون اینا رو از صفر قرار نیست شروع کنم و یادگیریشون کار سختی نیست . به یه زبان جدید نیاز دارم . بین 4 تا زبان به شدت گیر کردم . خودم عاشق اسپانیایی ام . اما حس میکنم تو ایرن خیلی طرفدار نداره وقتی طرفدار نداشته باشه یعنی کاربردی هم نداره علنا . جز اسپانیایی ، چینی و آلمانی و فرانسوی ام خیلی دوست دارم یاد بگیرم یعنی حس میکنم زبان های مفید و کاربردی هستن اما به شدت سختن . زبان چینی که هیچی اصلا . بین فرانسوی و آلمانی به نظر شما کدوم محبوب تر و کاربردی تر هست . با دلیل میشه بگید لطفا شاید کمکی شد تونستم بهتر تصمیم بگیرم . البته قبل از اسپانیایی خودم عاشق فرانسوی بودم به شدت ، چون میگن زبان عشقه برای همین دوست دارم یاد بگیرمش . از زبان آلمانی متنفرم اما چون حس میکنم زبان قدرتمندیه و پرکاربرده برای همین جز گزینه هام هست . منتظر نظراتتون هستم . ممنون

امروز 3 شنبه 16 شهریور 1400

شبتون شکلاتی 

۰ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز اولین روزی بود که من و بابا تنها بودیم و مامان نبود . صبح ساعت 7:30 بیدار شدم اس ام اس دادم رسیدید ؟ جواب داد : تازه رسیدیم تهران . دوباره گرفتم خوابیدم 😁 😂 9:30 بیدارم شدم صبحانه خوردم و برای ناهار بادمجون خورد کردم تا یکم بمونه . رفتم حموم برگشتم ناهار رو آماده کردم یکم ناهار خوردم بعدش ساعت 14:15 در حین گوش دادن به اولین اپیزود پادکست "صلح درون" گرفتم خوابیدم 😁 😂 عصر ساعت 16:00 بیدار شدم بسته ای که سفارش داده بودم رسید دستم خودم خیلی دوسش دارم یه دستبند رنگی رنگی کلیک . رفتم یکم برنامه نویسی تمرین کردم اولین مینی پروژه بود که انجامش دادم و بابتش خوشحالم ، بابا که رفت بیرون زنگ زدم با مامان یکم تصویری حرف زدیم ، وقتی بابا برگشت برای شام پیتزا گرفته بود خوردیم و ساعت 21:00 سریال آمین رو دیدم که شبکه آی فیلم پخش میکنه . دوباره برگشتم همون مینی پروژه رو تمرین کردم تا همین الان که دیگه مغزم جواب نمیده باید برم بخوابم .

( خلاصه اتفاقات امروز جمعه 12 شهریور 1400 )

۳ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امشب ( جمعه 12 شهریور 1400 ، البته الان شب پنج شنبه هست و ما بیست دقیقه س که وارد جمعه شدیم ) ساعت 00:15 دقیقه ، مامان همراهه خاله و شوهر خاله و مامان بزرگ راهی تهران شدن . خیلی ناراحتم تا حالا از مامان دور نبودم اگرم بودم ، من رفتم مسافرت نه مامان که اونم فقط یه بار بوده . مسولیت کارای خونه سخته واقعا . بابا یکم هوش و حواس درست حسابی نداره بخاطر قرصای استرس و اعصابی که میخوره . یکم یه جوری ام تا فردا بشه و مامان اینا برسن دل من هزار راه میره . آخه کی ساعت 00:30 میوفته تو جاده خب شب خطرناکه من دلشوره گرفتم . الان که دارم این متن رو مینویسم مامان 12 دقیقه س رفته یه جوری دلم براش تنگ شده انگار چند ساله ندیدمش . کاش زودتر یه هفته تموم شه و برگرده . انشالله که بتونم از پس کارای خونه خوب بربیام . 

شبتون بخیر .

۴ ۱

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

اینم نقاشی مامانم 😍 ۵۰ ساله از اردبیل 😁😅

۱۳۹۹/۰۹/۰۷

۱۱ ۱

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امشب تولد مامانم بود 😍🥳 تقریبا ۲۰ نفری میشدیم یه دورهمی دیگه هم تموم شد 😊
میدونم اینجا رو نمیخونی ولی دوست دارم دوباره بهت تبریک بگم . تولدت مبارک بهترین مامان دنیا 😍 یه عالمه عاشقتم 😘🥰❤️
شبتون شکلاتی 🍫🤎

۱۲ ۰