سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید 

فقط برای یادآوری اومدم این پست سالروز رو بنویسم به عنوان یادگاری . پارسال دقیقا همین روز 1400/08/16 ساعت 11:00 صبح با مامان و بابا رفتیم فرودگاه دنبال " موکا " آوردیمش خونه . قشنگ همه اتفاقاتش یادمه . ثانیه های اول خوشحال ترین آدم روی زمین بودم . و امروز دقیقا یک سال از اومدن موکا میگذره و من چقدر دلتنگشم و هنوز بعد از یک سال بکگراند گوشیم عکس موکاس . موکای عزیزم هرجا هستی امیدوارم حالت خوب باشه و پیش خانواده جدیدت خوشحال باشی و چقدر دوست دارم که یه روزی بتونم دوباره ببینمت و چقدر لذت بخش میشه اگه وقتی منو دیدی بشناسیم . چقدر دوست دارم که هنوز من تو خاطره ش مونده باشم . همیشه تو قلبم هستی موکا ، همیشه . 

۳ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز شنبه 1400/08/15 افتتاحیه گالریمون بود و خیلی خوشحالم واقعا ، انشالله که پر خیر و برکت باشه برامون و ازتون میخوام قلبا برامون دعا کنید . امروز از ساعت 14:00 رفته بودیم و ساعت 22:00 برگشتیم روز اول خیلی خسته کننده بود اما خوشحالم و امیدوارم موفق بشیم .

۴ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

تا همین الان تو لایو حسین سلیمانی بودم خیلی خوب بود خدایی کلی خندیدم چقدر صمیمی ان چقدر جنبه ی بالایی دارن خدایی خیلی حال کردم . حسین سلیمانی بود مجید یاسر بود برزو ارجمندم بود ، اینا دیگه انقدر سر به سر مجید یاسر گذاشتن من دیگه مرده بودم از خنده 😁 😂 

۶ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

ظهر روز جمعه تون بخیر باشه

در پیوست پست قبلی خواستم بیام و بگم که بعد از پاره کردن ده ها برگه بالاخره یه متن دو صفحه ای نوشتم و تقریبا 20% مسیر رو رفتم و اصلی ترین قسمتش همین متن بود که انجام دادم ( با توجه به اینکه من حتی یک بار هم انشا های دوران مدرسه رو خودم نمینوشتم ) و تشکر میکنم از کسانی که متن رو خوندن و نظر دادن ( همون یک نفر منظورمه ) یا کسانی که خوندن اما نظری نداشتن یا حتی کسانی که کلا نخوندن . از همه ممنون و برام دعا کنید که بتونم انجامش بدم .

* اما یکم توقعم ازتون بیشتر از این بود نمیدونم چرا روز به روز داریم سردتر و کمتر میشیم . هستیم اما انگار نیستیم . اینطوری نباشیم تورو خدا همدیگه رو تنها نزاریم کنار هم باشیم با هم حرف بزنیم همدیگه رو بخونیم اگه نظری داریم هرچند کوتاه ، نظر بزاریم که حس تنها بودن نکنیم . من خودم متن هام حداقل 10 تا لایک و دو سه تا نظر رو میگرفت نمیدونم مدتیه چی شده که حتی یه لایک یا یه نظر هم نمیگیرم ( شاید بخاطر قالب ها باشه شایدم کلا کسی منو نمیخونه نمیدونم ) . هدف از گذاشتن پست لایک و کامنت نیستا ، هدف با هم بودن و در کنار هم بودنه . امیدوارم روز به روز بیشتر مثل یه خانواده بشیم .

برام خیلی دعا کنید . خیلی زیاد .

۱ ۰

دل بریدم تا نبینم دوست با من دشمن است

دل بریدن، گاه تنها راه عاشق ماندن است

هر کسی از عشق، با خود یادگاری می‌برد

یادگار من غمی در جان و زخمی بر تن است

من غمم‌، جای مرا با شادمانی پر مکن

هر کجا چشمی بگردانی نشانی از من است

فاضل نظری

۰ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید بچه ها

بچه ها به کمکتون احتیاج دارم . میدونم که میشه تو گوگل سرچ کرد ولی اولا که خودم چیزی پیدا نکردم . دوما چیزی میخوام که به راحتی با یه سرچ ساده از گوگل پیدا نشه . یعنی یه چیز آس و تک میخوام . و میدونمم که احتمالش خیلی ضعیفه که چیزی داشته باشید اما خواستم شانسم رو امتحان کنم . بیشتر کسایی که کتاب مخصوصا نمایشنامه میخونن میتونن کمکم کنن .

یه مونولوگ یک صفحه ای لازم دارم خیلی اضطراری و فوری . ترجیحا گوینده خانم باشه

یه چیز غیر قابل دسترس ، یعنی چیزی نباشه که هرکسی با یه سرچ ساده بتونه پیداش کنه . میخوام تک باشه و خیلی خیلی خیلی موضوع مهمیه خواهش میکنم اگر میتونید بهم کمک کنید . حتی برای بداهه گفتن هم دو روزه دارم فکر میکنم و از استرس زیاد کلا مغزم قفل شده اولش فکر نمیکردم انقدر سخت باشه خواهش میکنم حداقل راهنماییم کنید حتی موضوع هم بدید شاید بتونم نخشو بگیرم و تا ته برم . 

نمیدونم فقط کمک میخوام ازتون ایشالا بتونم براتون جبران کنم .  

#نمایشنامه #مونولوگ

۱ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

ظهر روز پاییزیتون بخیر امیدوارم عالــــــی باشید 

تازه از چرت نیمروزی بیدار شدم پنجره رو که زدم کنار دیدم داره برف میاد . اولین برف امسال تو پاییز شروع به باریدن کرد . یکم زود بود ولی نمیدونم شمام با من موافقید یا نه اما چرت زدن تو ظهر یه روز پاییزی خیـــــــلی بیشتر از روزای دیگه در فصل های دیگه میچسبه . مثلا چرت زدن تو یه بعد از ظهر تابستونی رو با چرت زدن تو یه بعد از ظهر بارونی پاییزی مقایسه کنید . اصلا حال و هوای بعد از ظهرهای پاییز یه چیز دیگه س . موافقید ؟

و این آهنگ پاییزی بسیار زیبا تقدیم شما . امیدوارم گوش بدید و دوست داشته باشید ، خواننده مورد علاقه م .

۳ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

اگه هنوز سریال رو ندیدید این پست رو به هیچ وجه نخونید

اول از همه سلام . امیدوارم عالی باشید . 

بالاخره شد که منم یه سریالی که تازه اومده و داغه داغ هست رو همراه همه و تو اون زمان ترید بودنش ببینم و واقعا حس فوق العاده ای بود . سریالی که مدت ها از انتشارش گذشته هرچقدرم جذاب باشه اینکه تو دوره ی خودش دیده بشه جذابیتش رو دو چندان میکنه . و من این حس جذابیت رو با این سریال حس کردم و حالا میخوام نظرم رو راجب سریال بگم . البته یه هفته ای میشه که دیدم تموم شده هااا فقط وقت نمیکردم بیام پست بزارم . 

اول از همه اگه خیلی احساساتی هستید خیلی توصیه نمیکنم این سریال رو ، به منم گفته بودن ولی من گوش ندادم ، نمیگم بده هاااا سریال درجه یکی بود اما ناراحت کننده . خدا میدونه تو قسمت 6 من چقدر برای مرگ پیرمرد گریه کردم و وقتی تو قسمت آخر فهمیدم کل داستان زیر سر پیرمرده بود اصلا جا خوردم و فکرشو نمیکردم . از قسمت اول عاشق پیرمرده بودم و هی به خودم میگفتم هرکی میمیره بمیره فقط این پیرمرده نمیره که خب اینطوری شد و آخرشم خوب شد که مرد . به نظرم پرمفهوم ترین قسمت سریال همین قسمت 6 بود که دو نفر دو نفر با هم همگروه شدن به امید اینکه با هم این مرحله رو رد کنن اما دیدن که از بین دو نفر فقط یک نفر برنده ی بازی میشه ، هرچقدر حرف بزنم حق مطلب ادا نمیشه حتما باید تماشا کنید تا حسش کنید . تنها نکته منفی که تو فیلم بود از نظر من ، فقط و فقط این بود که زیاد خون و بریدگی و جراحی نشون میداد که من حساسم و چندشم میشه واقعا حالم بهم میخورد مجبور میشدم رومو برگردونم و نمیدیدم اون تیکه رو . به نظرم تا این حد میشد که نشون ندن واقعا حال بهم زن بود بعضیاش . همین . این یه مورد رو فاکتور کنیم در کل سریال بی نظیری بود و کلی حرف توش بود واقعا کلی حرف برای گفتن داشت و باید ببینید تا درک کنید حرفم رو . 

۳ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز روز آخری هست که متداول پست میزارم . پست بعدی معلوم نیست کی باشه . شاید همین فردا شاید یه هفته دیگه یا حتی یک ماه دیگه . امروز دو تومنی که درخواست زده بودم اومد به حسابم و ریختم برای موسسه خیالم راحت شد . همین الانم بهشون واتس اپ پیام دادم که 6 جلسه بصورت پی در پی هست یا فاصله داره که گفتن هفته ای یک یا دو جلسه هست که خیلی خوشحال شدم و موضوع بعدی اینکه پرسیدم اگه جلسه اول رو حضور نداشته باشم مشکلی پیش میاد یا نه که گفتن مشکلی پیش نمیاد بابت اینم خیلی خوشحال شدم یعنی میتونم چند روز بیشتر تهران بمونم . راستش خیلی استرس دارم اما تجربه شخصی بهم ثابت کرده که باید برم تا این ترس از بین بره فقط اولش استرس داره یکم بگذره کاملا عادی میشه . دیروز آدرس همه کسانی که میشناسم و ممکنه بخوام خونشون در رفت و آمد باشم رو با کمک خواهرم تو اسنپ پیدا کردم و همشون رو ذخیره کردم خیالم راحت شد یکم استرسم کم شد . فقط چیزی که میدونم اینه که کلی باید پول کرایه و اسنپ بدم این چند روز مسافرت رو ولی به نظرم می ارزه که تنها سفر کنم و ترسم بریزه . تقریبا برای دومین بار هست که مشتاقانه به استقبال ترس میخوام برم تا باهاش رو به رو بشم و شکستش بدم . و از این بابت خیلی خوشحالم . راستی امروزم با مامان نشستم دوباره دو قسمت آخر سریال خاتون رو که مامان ندیده بود رو همراهش دوباره دیدم . وای که هرچقدرم تکراری ببینمش سیر نمیشم از این سریال با حال و هواش . یکم وسایلم رو آماده کردم تا از استرس آماده شدن کم بشه . همیشه آماده کردن وسایل استرس داره برام و سخته . یکمش رو جمع کردم ، اول فقط برای دو سه روز جمع کردم ولی الان که میتونم یکم بیشتر بمونم باید چند دست دیگه هم لباس بردارم .

۴ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز صبح ساعت 8 مامان رسید صدا زد که بیا بریم واکسن بزنیم . مامان و خاله قرار بود دوز دوم رو بزنن من دوز اول . دلمم درد میکرد سریع حاضر شدم رفتیم نیم ساعتی معطل شدیم و زدیم تموم شد . برگشتیم خونه واااای که چقدر دلم برای مامان تنگ شده بود . هیچی دیگه زندگی روال عادیش رو طی میکنه . نشست دو قسمت زخم کاری که ندیده بود رو دید . کلی خوشحال شدم و دلتنگش بودم . خدا رو شکر که سالم برگشت . دیگه فکر نمیکنم بتونم هر شب پست بزارم یعنی دلیلی ندارم دیگه همه چی مثل قبله .

۱ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز یه هفته شد که مامان نیست . میگذره اما سخت . همه چی خوبه اما هیچی خوب نیست . همه چی مثل روزای قبل ، صبح بیدار شدم بابا از کیک دیشب خورده بود برای صبحامه منم همینطور . بعدش اومدم تو اتاق یکم پای لپ تاپ نشستم برای ناهار سوپ گرم کردم بابا هیچی نخورد ، قرار بود برای انگلیسی تعیین سطح بشم امتحانش رو دادم قرار شد تا فردا یا پسفردا نتیجه بیاد کاش یکم از سطح بالا قبول بشم ، هنوز تعیین سطح ترکیه ای مونده و درس های اسپانیایی تکمیل بشه اونم ثبت نام میکنم . اومدم تو اتاق یکم خوابیدم ( هیچی به اندازه خواب بعد از ظهر به آدم نمیچسبه ) بعد بیدار شدن یکم زبان خوندم . یادم افتاد کلی از حجم نت مونده و فقط 4 روز وقت داریم هرچی به ذهنم میرسید زدم برای دانلود 😁 😂 سریال خانه کاغذی ، سریال لوسیفر و و و ... بابا این روزای آخر بیشتر حوصله ش سر میره هی میره اینور میره اونور میبینه کاری نداره پامیشه یه اسپند دود میکنه بعدش میگیره میخوابه 😁 😂 یه بار رفتم تو حال قسمت چهارم از برنامه " هفت خان " رو گذاشتم که ببینم که بابا هم ببینه شاید حوصله ش سر نره اولاشو دید وسطاش خوابش برد 😂 😐 دوباره برگشتم تو اتاق پای لپ تاپ و به دانلود کردن ادامه دادم . بابا پیشنهاد داد برای شام آش دوغ درست کنم . رفت دو تا دوغ خرید ، روش درست کردنشو میدونستم ولی برای اطمینان از مامان کمک گرفتم ، فقط دوغش یکم کم شد موادش زیاد ولی باورم نمیشه که انقدر عاااااااالی شد خیلی خوشمزه شد . ولی چون سردی هست بهتره کنارش یه گرمیجات هم خورده بشه ، یه چای دارچین هم دم کردم اونم نمیدونم چرا خیلی خوب شده بود 😁 😂 خلاصه که خیلی چسبید . با دختر عمه م یکم حرف زدم که کی قراره بریم تهران چون اومده آستارا و منم قراره باهاش برم دو یا سه روز پیشش بمونم یا بعدش برگردم اردبیل یا یکم بیشتر چرخ بزنم و برم قزوین و خلاصه اینور اونور جایی نمیتونم بگم ولی راستشو بخواید بهش که فکر میکنم استرس همه وجودمو میگیره . من واقعا تا حالا تنها سفر نکردم و مشکل پیدا کردن آدرس هم دارم به شدت ( کلیک ) یکم شبکه های تلویزیون رو بالا پایین کردم میخواستم یه چیزی پیدا کنم بابا هم ببینه حوصله ش سر نره ، پایتخت 5 رو پیدا کردم اونم یکم دید باز خوابید که دیگه چراغا رو خاموش کردم و اومدم تو اتاق . 

۲ ۰

سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امروز ششمین روزه که مامان نیست و اولین سالی که روز تولدم کنارم نیست . دلم براش تنگ شده 6 روز که نیست . قرار بود یه هفته ای بیاد اما اینطور که معلومه فکر کنم بیشتر طول میکشه . صبح بیدار شدم یکم تو تلگرام تو کانالا و گروهای زبان چرخ زدم قرار بود برای ترکی استانبولی و انگلیسی تعیین سطح بشم که انجام نشد ، تا فردا احتمالا انجام میشه . انگلیسی و ترکی استانبولی رو صد در صد ثبت نام میکنم فقط منتظرم تعیین سطح بشم ، برای زبان سوم بین اسپانیایی و فرانسوی گیر کردم از شمام نظر خواستم ولی فکر کنم حتی یه نفر هم اینجا رو نمیخونه پس احتمالا با اینکه فرانسوی رو بیشتر دوست دارم اما اول اسپانیایی رو شروع میکنم به وسطا که رسیدم فرانسوی رو هم شروع میکنم . اما از پریروز که این تصمیمو گرفتم حس خیلی خوبی گرفتم و حالم خیلی بهتره . امیدوارم کم نیارم و تا تهش برم . صبحانه کیک و شیرکاکائو خوردم بابام دو تا تخم مرغ خورد . رفتم گلدونای مامان رو آب دادم باید پریروز آب میدادم که یادم رفته بود . چون روز تولدم بود یه حالی به خودم دادم و دوباره رفتم خوابیدم تا ساعت 12:15 . خیلی چسبید خدایی . نمیدونم چرا یکم سردرد داشتم یه قرص خوردم یکم بهتر شدم . یکم لوبیا سبز داشتیم گذاشتم آب پز شد همونو واسه ناهار خوردم ( این مدلی خیلی دوس دارم ) دوباره اومدم جام گرفتم خوابیدم laugh بعدش نشستم پای لپ تاپ یه کتاب سطح استارتر داشتم دو بار خونده بودمش اینبار با ویس صوتی دوباره خوندمش و یکم راجی زبان های مختلف باز سرچ کردم تا ساعت 20:30 شد و مثل هر شب " پدر سالار " رو دیدیم . قرار بود پنکیک بزارم اما یهو تغییر دادم به کیک شکلاتی . سریال که تموم شد کیک رو درست کردم دیگه به سریال " آمین " و " در کنار پروانه ها " نرسیدم . کیک که تموم شد سریال " افرا " شروع شد ، پیام بازرگانیش خاموش کردم و بعد سریالم دیگه آماده شد میخواستم برش بزنم که محمد زنگ زد بهم تبریک گفت بعدشم با مریم حرف زدم . امروز با مامان حرف نزدم راستش . کیک رو بریدم ظاهرش خوب شده بودا ولی نمیدونم چرا پودر شد خورد شد . یه بارم قبلا درست کرده بودم اینجوری میشد نمیدونم چی رو کم یا زیاد میزنم . وتس اپم رو چک کردم دیدم هم اعظم هم زهرا دختر عمه م بهم تبریک گفتن . اینا خیلی با ارزشن تا اونایی که خودت پست میزاری میان زیر پستت همه تبریک میگن indecision . کیک رو خوردم و اومدم اینجا و در حال نوشتنم الان . فقط آرزو میکنم نه تنها سال بعد ، بلکه همیشه تولدم مامان پیشم باشه . دلم یه انیمیشن قشنگ میخواد مثل " کوکو " اگه میشناسید معرفی کنید لطفا . ممنون . 

چهارشنبه 17 شهریور 1400

شبتون شکلاتی

پ . ن (24:17 دقیقه) : الان گوشیو گرفتم دستم دیدم مامان دو بار زنگ زده اس ام اس داده زنگ زدم 7 ، 8 دیقه خرف زدیم دلم تنگ شده بود خیلی یکم آروم شدم .

۲ ۰

 

سلام . امیدوارم عالی باشی لیلای 41 ساله . 41 سالگی چجوریه ؟ قشنگه ؟ راضی ایی از جایگاهت ؟ همونی که میخواستی شدی ؟ نمیدونم الان کجایی و به کجا رسیدی یا چه سختیایی کشیدی اما امیدوارم به همه آرزوهات رسیده باشی هر چند یکم دیره و منی که الان دارم این نامه رو مینویسم باید به همش رسیده بودم اما محول میکنم به توی 10 سال آینده م . تا به اینجا یکم کم کاری کردم میدونم اما با شناختی که از الان خودم دارم میدونم که تو میتونی از پسش بربیای . راستش همین الان دارم میبینمت . دارم میبینم که یه خانم پخته تر و با تجربه تر شدی و به چند زبان ( همون های که عاشقشونی ) مسلط شدی و داری ازش لذت میبری ، منظورم دونستن فرهنگ های مختلف و پیدا کردن دوستای جدید از سرتاسر دنیا و از همه اینا مهمتر خوندن رمان های مشهور به زبان اصلی که تبدیل شده به یکی از آرزوهام که تا الان بهش نرسیدم ، ببینم تو میتونی تجربه ش کنی یا نه . و در کنارش یه طراح سایت حرفه ای شدی و به خودت میبالی و شاید یه گیتاریست و یه نوازنده کالیمبای حرفه ای . نمیدونم کسی تو زندگیت هست یا نه اما اگر هست برات آرزوی خوشبختی میکنم . من مثل خیلی از آدما برخلاف اینکه از بچگی عاشق نویسندگی بودم اما اصلا نویسنده خوبی نیستم و اینم میتونه بیوفته گردن تو که در نوشتن متبحر بشی . بخاطر همین تا همینجا بسنده میکنم و بیشتر از این وقتت رو نمیگیرم . راستی لیلای 41 ساله تولدت خیلی مبارک امسال اولین سالیه که مامان تهرانه و پیشم نیست و چقدر دلم براش تنگ شده و دوست داشتم که پیشم میبود انشالله از سال بعد دیگه همیشه کنارم باشه و تو تولد 41 سالگی هم همینطور زندگی بدون مامان یه چیزیش کمه اصلا زندگی و حتی تولد بدون مامان اصلا معنی نداره . یادت نره که برای تولد 51 سالگیمون نامه بنویسی . حتما این کار رو بکن . و خیلی خیلی مراقب خودت باش . آهان راستی از لذت خوندن رمان های فرانسوی و آلمانی و اسپانیایی و یا حتی ترکی و کره ای برام بنویس حتما .

17 شهریور 1400 ساعت 14:00


 

۳ ۰