سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

امشب مهمو بودیم خونه داییم برای تولد ، فکر میکردم شاید کسی نیاد ولی تقریبا به جز خاله م که تهران پیش اونیکی خاله م مونده ، همه بودیم . ظهر که مامان با خاله م حرف میزد خاله م گفت حال اونیکی خاله م بد شده زخمش عفونت کرده شب ( یعنی دیشب ) بردنش بیمارستان بستریش کردن . نگران که بودیم بدترم شدیم . ولی شب مهمون بودیم بالاخره . من یه بافت خیلی ساده پوشیدم موهامم با کریپس بسته م مثل همیشه یکم آرایش کردم . ناهارو خوردیم یکم خوابیدم بیدار شدم من و مامان رفتیم خونه مامان بزرگ ، مریمم گذاشتیم خونه داییم چون زنداییم گفته بود بره . هیچی دیگه امشب خیلی حرفی برای نوشتن ندارم . یه ساعت نشستیم بعد همگی پاشدیم رفتیم خونه شون 30 ثانیه فاصله س تا خونه داییم . اول از همه رسیدیم . گذشت گذشت تا ساعت 12:00 راه افتادیم و رسیدیم خونه . اونجا بیشتر سرم تو گوشی بود . الانم روزنوشتمو بنویسم یکم تو گوگل بچرخم و برم بخوابم . راستی قرار شد فردا صبح با مریم بریم یه مغازه ای که سیمین میگفت حراج زده . یادتونه دیشب میگفتم خدا خدا میکنم مهمونی تموم شه . چشم بهم زدیم اینم تموم شد . من برم دیگه .

شبتون پرتغالی

۱ ۰