سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

سه شنبه 3 فروردین 1400 با خانواده خاله و دایی رفتیم سمت آستارا یه جایی پیدا کردیم نشستیم و بعد از تقریبا یک سال تجدید خاطره کردیم ، هوا یکم سرد بود پتو کشیده بودیم دور خودمون ولی به هر حال خاطره خوبی شد با اینکه نسبت به سری های قبل تعدادمون کمتر بود ، یعنی دو تا دخترای داییم و یه پسر و عروس خاله م نبودن اما بازم کلی خندیدیم و ثابت شد بدون بعضیا هم میشه خوش بگذره 

از اونجا ما با همه خدافظی کردیم و راه افتادیم سمت سیاهکل که مریم و محمد رو بزاریم پیش خانواده محمد ، هدف این بود هم خودمون یه مسافرتی رفته باشیم و آب و هوامون عوض شه هم نزاریم بچه ها با اتوبوس برن .

ساعت 20:30 یا 21:00 بود که رسیدیم ، خونه خوب و تر تمیزی بود خانواده محمدم هم پرجمعیتن ( 5 تا بچه در نتیجه 4 تا داماد و یه عروس که خواهر من باشه ) خیلی خانواده گرم و صمیمی ای هستن آأم واقعا روحیه ش عوض میشه وقتی میبیندشون . قرار شد فرداش یعنی چهارشنبه 4 فروردین صبح بیدار شیم صبحانه بخوریم بریم بیرون تو طبیعت ناهار رو بخوریم و از اونجا من و مامان و بابا برگردیم اردبیل ، بیدار شدن و صبحانه خوردن و حاضر شدن و رفتنمون طول کشید رفتیم جنگل یه جایی پیدا کردیم یه رود بود به توافق نمیرسیدیم که اینور رود بشینیم یا اونور ، چون رد شدن از آب سختم بود من دوست داشتم اینور بشینیم ولی با نظر اکثریت قرار شد از رود رد شیم ، با مصیبت رد شدیم ، یکی افتاد یکی نزدیک بود بیوفته یکی نمیتونست رد شه یکی نمیدونم خلاصه کلی خندیدیم و اذیت شدیم آب یخ بود پاهام بی حس شده بود بخدا 

رد که شدیم هنوز وسایل رو برنداشته بودیم یه طوفانی شد که نگو ، یکی دو تا شاخه کوچیک از درختا شکست گرد و خاک و و و یه سریا گفتن برگردیم بریم همونور اینجا یه بلایی سرمون میاد و فلان و این حرفا ، یکم طوفان آروم شد وسایل رو برداشتیم یکم رفتیم جلوتر زیلو رو انداختیم با بدبختی نشستیم بابام نشست دست کرد تو جیب شلوارش هر چی گشت گوشیش رو پیدا نکرد surprise

همه بلند شدیم کلی اطراف رو گشتیم اما نبود که نبود ، حتی بعضیا چند بار گشتن اما بازم نبود . احتمال میدیم که 99% تو آب افتاده باشه

کلی اتفاق افتاد ، طوفان ، گرد و خاک ، یهو یه تیکه چوب میوفتاد رو سر یکی ، همین اتفاقات رو چقدر سوژه کردیم و خندیدیم

دو سه ساعتی نشستیم و خندیدیم و کلی اتفاق سرمون اومد و برگشتیم چون دیر شده بود دیگه راه نیوفتادیم و تصمیم گرفتیم یه شب دیگه م بمونیم فردا صبحش که میشد امروز صبح حرکت کنیم

خواهر کوچیکه محمد و شوهرش تازه امروز رسیده بودن برای همین جمعمون شلوغتر شده بود و منم دوست داشتم بمونیم باز بازی کنیم ، آخه شب قبلش همه جز بابا دبرنا بازی کردیم فکر کنم 9 دست بازی کردیم من 1 بار بردم 

دیشبم که بازی کردیم فکر کنم 7 یا 8 دور بازی کردیم که 2 بار بردم . بعدش قرعه کشی وام خونگی رو انجام دادیم و تیر ماه اسم من دراومد خلاصه که رو دور شانس بودم دیشب laugh

تموم که شد جاها رو شروع کردن انداختن من رفتم دراز کشیدم دیگه نتونستم بلند شم انقدر که خسته بودم ، همه رفته بودن با سگ نگهبان کنار خونشون بازی میکردن هی داشتن منو صدا میکردن ولی شدت خستگیم انقدر زیاد بود که با وجود علاقه زیادی که به سگ دارم نتونستم بلند شم .

شب خوابیدیم صبح تقریبا ساعت 10 بیدار شدیم صبحانه خوردیم و حرکت کردیم . ( سگ نگهبانشون دستش شکسته بود نمیتونست تکون بده ، وقتی دیدمش بغضم گرفت فقط سریع رفتم تو ماشین نشستم که کسی متوجه ناراحتیم نشه ) 

همراه ما خواهر سومیش و شوهرشم قرار بود برگردن ، ما هم با اونا رفتیم تا راه رو به ما نشون بدن .

4 ساعت تو راه بودیم رسیدیم آستارا رفتیم 5 دقیقه خونه مادربزرگم نشستیم و دوباره راه افتادیم تقریبا ساعت 7 بود رسیدیم

اینم یه خاطره از 3 تا 5 فروردین 1400

۱ ۱