آلباتروس
جمعه, ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۶:۴۳ ب.ظ
سلام ، بالاخره بعد از 2 ماه اومدم که بنویسم ، البته چیز زیادی ندارم بگم . زندگی رو دور تکرار افتاده . فقط جمعه ها برای خودمه ، سعی میکنم به کارهای شخصیم برسم . راجب وضعیت فعلی واقعا حرفی برای گفتن ندارم . فقط تمام سعی خودم رو میکنم از تمام حواشی و اخبار دور باشم ، هرچند اینم راه چاره نیست و دردی رو دوا نمیکنه . اینکه هر روز با فکر این بیدار شی که " ببینیم امروز قرار جنگ بشه یا نه " یا اینکه پاشی اخبار رو چک کنی ببینی چند نفر دیگه بینمون نیستن . غم انگیزه واقعا . پیج اینستام رو از دسترس خارج کردم . امشب میخوام یه پیج جدید بزنم با اسم آلمانی و فقط محتواهای آلمانی رو دنبال کنم . تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که باید رفت . کاش زودتر شروع میکردم . کاش زودتر پول دستم میومد . از لحاظ مالی دارم کم کم خودمو پیدا میکنم ، نه اینکه بتونم خونه و ماشین بخرماا ، در حدی که دیگه از بابام خرجی نگیرم . هرچی پول درمیارم رو یکمش رو چیزایی که این همه سال دوست داشتم داشته باشم ولی پولش رو نداشتم رو میخرم . بقیه ش رو فقط طلا میخرم تو وال گلد . صد تومن طلای قسطی خریدم که همین دیشب قسط اولش رو دادم 9،400،000 . یک گرم هم خریدم گذاشتم تو قسمت طلاساز تا سه ماه ، ماهانه مقدار خیلی خیلی کم طلا سود میده . تصمیم دارم هرماه بیشتر طلا بخرم تا بتونم سود بیشتری بگیرم . ریال دیگه بی ارزش ترین چیزیه که میشناسم . از این به بعد سعی میکنم یه قرون هم پول به ریال نگه ندارم . تلخه ولی واقعیت داره . پیشنهاد میدم شمام شروع کنید به خریدن طلا ، میگن تا عید میشه 30 تومن . ولی من میگم حتی اگه قیمتش تکون نخوره هم عوضش ارزشش مثل ریال پایین نمیاد . با صد هزار تومن هم میتونید شروع کنید به خرید . روزهام تکراری شده . هر روز ظهر بعد از ناهار میریم مغازه شب بین ساعت 10:30 تا 11:00 برمیگردیم خونه . خسته و کوفته دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم . یکم شام میخوریم یه ذره با گوشی کار میکنیم ، یک ساعتی میشینیم سریال اشرف یا Sahipsizler رو تماشا میکنیم و میخوابیم . فردا دوباره همین روال . من حقوقم رو روزانه برمیدارم از دخل ، روزی یه تومن . احتمالا از ماه رمضون بیشتر هم بردارم . خیلی پول کمیه تو این دوره زمونه ، ولی سعی میکنم به زور خودمو بکشم بالا . الان فقط به آلمانی فکر میکنم .
آلباتروس
چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۴۰۴، ۰۲:۵۸ ب.ظ
تقریبا یک هفته ای میشه که هرروز میرم مغازه و به مامان کمک میکنم و حالم خوبه . چند روز پیش دستش انقدر بی حس شده بود که میخواست قوری رو برداره از دستش میوفته و میشکنه . خیلی دلم گرفت ، از اون روز سعی میکنم بیشتر کارا رو من انجام بدم تا به مامان فشار نیاد . امروزم برای اولین بار بابا رفته مغازه کمک مامان ، امیدوارم که بتونه کمک کنه و با هم کنار بیان . خدا رو شکر کارمون گرفته و هر روز جلو مغازه صف میبندن . خدا رو هزار مرتبه شکر . روز اول قرار شد روزی 200،000 تومن دستمزد بردارم ولی یواش یواش زیادش کردم ، یه بار 250،000 برداشتم یه بارم 350،000 ، دیروزم چون دو شیفت کار کردم 400،000 برداشتم . امروز عصر که برم بین 300،000 تا 400،000 باید بردارم ببینیم رو چه قیمتی توافق میکنیم . جز این مامان گفت 5 تومنم آخر هر ماه میدم . پول زیادی نیست ولی تو این اوضاع مملکت پول کمی هم نیست . حالا برای ماه رمضون که فروششون خیلی بیشتر میشه و مشتریهام زیاد میشن و ما باید بیشتر فعالیت کنیم ، مامان گفت پول بیشتری میدم . شاید 500،000 شایدم روزی 1،000،000 تومن البته بستگی به فروشمون داره . به هر حال خدا رو شکر . استقلال مالی داشتن خیلی حس خوبیه . کم کم دارم پول جمع میکنم . قراره مامان کمک کنه ست گوشوارمم بگیرم ، تا قبل عید ایشالا میگیرم . یکمم پول پس انداز میکنم میخوام بعد عید شروع کنم کلاس آنلاین زبان انگلیسی ثبت نام کنم . یکم که ازش گذشت کلاس آلمانی هم ثبت نام میکنم . سه تا خرج بزرگ دارم . یکیش اگه بتونم میخوام دماغمو عمل کنم چون مشکل تنفسی دارم . دو اگه بتونم باید گوشیمو عوض کنم که داغون شده ، و سه اگه بشه میخوام پشت پلکمو دو لایه برداشتم و عمل لیفت شقیقه هم انجام بدم . چیزای دیگه م هست اما خیلی اولویت نیستن ، مثلا شاید اگه بتونم یه لپ تاپ بخرم . یا یه هارد هم نیاز دارم . لباس و کفش و کیف و این چیزام که نیاز دارم . اما تا حدودی حالم خوبه و امیدوارم تا یکی دو ماه آینده که پولم بیشتر بشه روحیه م هم بهتر بشه . راستی دیروز دو تا عطر سه میل از خلیفه چی سفارش دادم ، یکی اکلایر یکی ام لطافه اسد بوربن . امیدوارم بوشون خوب باشه و همونی باشه که میخوام . عطرهای شکلاتی و آلبالویی بهم پیشنهاد بدید لطفا . چیزی که خودتون استفاده کرده باشید و راضی باشید .
آلباتروس
سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۴۰۴، ۰۹:۲۶ ب.ظ
پریروز برگشتم شهرمون ، ولی دلم موند قزوین . خیلی عادت کرده بودم . حس خوبی داشتم اونجا . با اینکه شوهر خواهرم بود و احساس میکردم از اینکه زیاد موندم خونشون داره اذیت میشه ، ولی دوست داشتم اونجا رو . خونشون خیلی کوچیکه ، شاید اگه یکم خونشون بزرگتر بود هم اونا راحتتر بودن هم من . تو این یه ماه کلی خرید کردم و یه سریاش رو واقعا نباید میخریدم و پشیمونم . هم عذاب وجدان دارم هم ندارم . هیچوقت ولخرجی نمیکنم چون اصلا پولی نداشتم که ولخرجی کنم ، ولی این یه ماه بخاطر نیمچه پس اندازی که پارسال شروع کرده بودم رو خرج کردم . پارسال شروع کردم تیکه تیکه پولایی که بابام میداد یا پولایی که برای تولدم میدادن و عیدی میگرفتمو میرفتم طلا میخریدم که یکم سود کنم تا امسال بتونم خرجشون کنم . یکمم بابام بیشتر بهم پول میداد چون قزوین بودم . تو کل زندگیم این تنها ماهی بود که زیاد خرید کردم . امسالم همینکارو میکنم ، تیکه تیکه پولامو جمع میکنم و آذر ماه سال بعد همه رو برای خودم خرج میکنم ، اینطوری کیفش بیشتره . البته نصف چیزایی که خریدمو قسطی خریدم و تا 4 ماه باید قسط بدم . دی ماهم هم تولد آبجیمه هم شوهرش . یه ست کت و شلوار فوتر از اینترنت خریدم 4،500،000 وقتی رسید دستم دیدم برام بزرگه ، شاید اگه تونستم بفروشمش به زنداییم . سه تا شال رینگی از دیجی کلاه خریدم که اشتباه کردم ، یه دونه کافی بود ، واقعا جوگیر شدم . دو تاشو اصلا از نایلون در نیاوردم . کاش اونارم میتونستم به یکی بفروشم . یه شلوار فوتر پاکتی کرم تیره گرفتم که عاشقشم ، یه شلوار فوتر بگ سبز ماچایی هم گرفتم که عاشق اونم هستم ، دو تا دیگه م سفارش دادم هنوز دستم نرسیده ، یکی مشکی یکی کرم روشن . دو تا عطر از سراد گرفتم ، یکیش معمولیه ولی اونیکی واقعا عاشقشم قزوین بودم نصفشو تموم کردم ، یه بوی خوردنی جذاب داره ، بالاخره بعد اینهمه عطر خریدن تونستم یکی از عطرهای مورد علاقه م رو پیدا کنم و بابتش خوشحالم . دو تا تینت لب گرفتم یکی صورتی یکی قرمز ، این یه ماهی که قزوین بودم همش از این دو تا استفاده کردم حتی تو خونه م میزدم واقعا عاشقشون شدم . دو تا کیف خریدم یکی قهوه ای یکی سبز ماچایی ، اونارم دوست دارم فقط یکم جنسشون ضعیفه و یکمم کوچیکن . این دوتارم وقتی قزوین بودم استفاده کردم . یه کلاه بیسبالی و یه گوشگیر کرم هم دوباره از دیجی کلاه خریدم . و یه سری لوازم آرایشی بهداشتی ام با خواهرم از خانمی سفارش دادیم که هنوز نرسیده ، دیگه قزوین نیستم ، اینا رو خواهرم باید برام بیاره . تقریبا همینا بود فکر کنم چیزی یادم نرفته . الان یه بوت دلم میخواد بخرم و یه کت فوتر قهوه ای ، یا کرم که احتمال زیاد قهوه ای بخرم . اگه بتونم اون ست کت شلوارو به زنداییم بفروشم با پول اون میخرم . آهان کارت بلو بانکمم سفارش دادم اومد بالاخره . برای ترمیم مژه و ناخنمم رفتم ولی از این ماه شاید دیگه نرم .
آلباتروس
دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۴۰۴، ۰۳:۲۸ ب.ظ
تقریبا بعد 2 ماه اومدم پست بزارم . امسال به طرز عجیبی حتی روز تولدم حسش نبود پست بزارم در صورتی که چند سالی میشه که هر سال حتما میومدم و پست میذاشتم . بعضی وقتا تنها تفریحم سر زدن به اینجا میشه ، بعضی وقتام چند ماهی دور میشم از اینجا و اصلا حوصله سر زدن ندارم . بگذریم . انقدر زمان زیادی گذشته که نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم . مهمترین اتفاق این بود که مامان رو بردیم تهران و دکتر گفت نیاز به عمل نیست ولی سال بعد دوباره برای چک آپ بیا اگه سوراخ قلبت گشادتر شده باشه ، آنژیو میکنیم . اتفاق بعدی اینکه بالاخره تسلیم شدم و پذیرفتم که اضطراب اجتماعی دارم و تصمیم گرفتم برم دکتر . پارسال به اصرار مامان رفتیم ، یک ماه هم قرصاش رو خوردم ولی چون نمیخواستم قبول کنم که مشکل دارم ، دیگه ادامه ندادم . ولی بالاخره به خودم قبولوندم که مشکل دارم و ترس از اجتماع داره منو نابود میکنه . دو ماه پیش با مامان رفتیم دکتر یه سری قرص های جدید داد همه رو منظم استفاده کردم تا امروز . و خودم تاثیر مثبتش رو دارم درون خودم حس میکنم . وقتی تهران بودیم و مامان رو بردیم بیمارستان ، سعی میکردم از اونا جدا شم و خودم بیمارستانو بگردم و هی اینور اونور برم تا ترسم بریزه . بیمارستان بزرگ بود و شلوغ . و من برای اولین بار قدم بزرگی در راستای بهبود خودم مقابل ترس از اجتماع برداشتم . خودم حس خوبی داشتم . رفتیم سینما کوروش فیلم " زن و بچه " رو دیدیم . خیلی طولانی بود و فقط یه سکانسش به نظرم درس مهمی داشت . از تهران برگشتیم قزوین ، چند روز موندیم ، موقع رفتن من بهو تصمیم گرفتم بمونم . منی که وقتی خونه کسی میمونم قلبم میگیره و دوست دارم زودتر برگردم خونمون و برم تو اتاقم ، اینم دومین قدم مهم زندگیم بود که برداشتم . مامان بابا برگشتن اردبیل ، من موندم خونه خواهرم .
آلباتروس
يكشنبه, ۳ شهریور ۱۴۰۴، ۱۱:۱۵ ق.ظ
پریروز که در حال نوشتن پست بودم مامانم داشت با تلفن حرف میزد ، میشنیدم داره با دوستامون حرف میزنه ولی متوجه نشدم قضیه چیه . بعد اینکه پست رو نوشتن گوشی رو گذاشتم کنار متوجه شدم یه سری دیگه از دوستامون تو راهن و قرار یه ساعت دیگه ش برسن ، من بخاطر آرامبخش هایی که زده بودن و اون قرص خواب آوری که خورده بودم همچنان خوابم میومد ، خوابیدم و فردا صبحش با مهمونا سلام احوال پرسی کردم . باورم نمیشد انقدر خوابم میومد و گیجه خواب بودم . واقعا حس بدی بود . کل دیروز همش خواب بودم ، وقتایی ام که بیدار بودم تو فضا بودم اصلا . شب برای شام رفتیم شورابیل یکمم هوا سرد بود . مهمونا شب رو موندن و امروز صبح همگی رفتن به جز زهرا خانم و علی آقا که فکر کنم میخوان خونه بخرن اینجا . تازه امروز یکم احساس بهتری دارم . وقت پریودمم هست اعصابم ریخته بهم . دیروز بالاخره یه شلوار سفارش دادم ببینم کی میرسه دستم ، چند روز پیشم یه کت سفارش دادم . برای جفتشم خیلی ذوق دارم امیدوارم جنسشون و تنخورشون خوب باشه و نخوره تو ذوقم . کت 15 روز کاری طول میکشه تا برسه دستم ، خیلی زیاده ولی چاره ای ندارم باید صبر کنم . امیدوارم همونی باشه که میخوام .