سلام 

امروز صبح با دلدرد از خواب بیدار شدم یکمم حال نداشتم . قربون خدا برم نشد ما یه بار تصمیم بگیریم برنامه ریزی کنیم بعد بتونیم طبق برنامه ای که ریختیم بریم جلو . دو سه روز برنامه رو انجام میدم کلی رضایت دارم بعد یهو همه چی عوض میشه . نمیدونم چجوری اما میشه . وقتی ام که اینجوری میشه به شدت از خودم ناراضی ام . هرچند اینکه مثلا روزی 5 دقیقه زبان بخونم از اینکه روزی هیچی زبان نخونم شاید برای خیلیا مثل هم باشه هر دو اما برای خودم از هیچی بهتره ، یعنی حتی روزی پنج دقیقه یه کاری رو کردن از روزی 0 دقیقه خیلی بهتره . یا کم کم آدم زمانش رو بیشتر میکنه یا تو بدترین حالت به همون روزی 5 دقیقه مثلا مطالعه ادامه میده . نزدیک ساعت 11:30 بود فکر کنم تلفن خونه زنگ زد بابام بود میگفت گوشیت خراب شده هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی . گفت عموم اینا با عمه م قراره بیان خونه . پنج دقیقه بعد اومدن ، مثل اینکه عموم اینا رفته بودن سمت نمین فکر کنم خونه مادر زن عموم کار داشتن که رفتنی عمه م و پسرشم با خودشون برده بودن و برگشتنی ام یه سر به ما زدن . قرار بود برن اما مامان ناهار ماکارونی درست کرد و بعدش یه ربع نشستن و زود رفتن چون باید عمه م رو میزاشتن آستارا بعد برمیگشتن کرج . رفتن ، منم رفتم اتاق هرکی به کار خودش رسید . مامان ظهر رفت مغازه بابام رفت اسنپ منم طبق معمول وقتمو با هیچی گذروندم متاسفانه البته چون یکم بی حال بودم و طبیعی بود ، برای همین خیلی خودمو سرزنش نکردم ، عصر که تو پیج داشتم استوری میزاشتم دیدم مومو از دستم ناراحته مجبور شدم زنگ زدم تصویری حرف زدیم یکم . مامان از مغازه برگشت ، گذشت تا ساعت 11 شب بود فکر کنم که زنداییم زنگ زد که داریم میایم خونتون . خلاصه اونام اومدن فکر کنم تا 1 نشستن و بعدم رفتن و باز هر کی رفت تو اتاق خودش . حال و هوای این روزام رو اصلا دوست ندارم اصلا .

شبتون بخیر

۰ ۰