سلام سلام سلام امیدوارم عالی باشید

شبتون بخیر بعد از دو سه روز اومدم دارم پست میزارم . این 3 روز از عجیب ترین روزای زندگیم بود . حسی که تا به امروز تجربه ش نکرده بودم . موکا رو جمعه ساعت 11:30 صبح رفتم از فرودگاه آوردمش . خیلی کوچیکتر از حد تصور من هست . خیلیییییییییی نااااااازه حتی مامانمم خوشش اومده همه اونایی که میگفتن پودل چیه آخه خیلی زشته همشون الان عاشقش شدن . ولی روز اول بدترین روز عمرم بود ، انقدر گریه کردم . همون اولین روز مامان و بابا هی غر زدن اشتباه کردی کاش نمیخریدی نمیتونی نگه داری و از این حرفا ، رفتم دیدم مامانم نشسته داره گریه میکنه میگه خیلی ناراحتم اینو خریدی کاش نمیخریدی indecision گریه مادر نقطه ضعف منه منم دیدم مامانم داره گریه میکنه و ناراحته تصمیم گرفتم پسش بدم و از اینکه مجبورم ردش کنم گریه م گرفت crying خیلی حس بدی بود بدترین حس دنیا رو تجربه کردم . مریض شده بودم استرس گرفته بودم تپش قلب داشتم تصور اینکه هر ثانیه میگذره و مامان اینا ناراضی ان بدجوری اذیتم میکرد . روز اول همش بغلش کردم هی باهاش بازی میکردم بد عادت شد نمیتونستم تنهاش بزارم پارس میکرد همین موضوع باعث شد مامان اینا بیشتر اصرار کنن که ردش کن بره تا اینکه از دیشب ...

تا اینکه از دیشب همه بسیج شدیم که بفروشیمش همه یه گوشی گرفته بودیم دستمون جاهای مختلف میزاشتیم ، اینستا و دیوار و اینجور جاها . رفتار مامان بابا جوری شده بود که خودمم دلم میخواست زودتر ردش کنم تا راحت بشن . نه به اونکه همه میگشتن برام سگ پیدا کنن نه به اینکه حالا همه دارن کمک میکنن ردش کنیم . هرکی یه چیزی میگه یکی میگه نفروش حیفه یکی میگه ردش کن بره دردسر داره sad خودم که اصلا راضی نیستم فقط بخاطر مامان بابا دارم ردش میکنم . دیروز که برده بودم دکتر ازش خواستم استوری بزاره شاید مشتری پیدا کرد ، امروز عصر آقای دکتر زنگ زد گفت یه مشتری پیدا شده قیمت رو 10 تومن گفتم اگه سر قیمت حرفی زدن بگید با خوده دکتر صحبت کنید منم گفتم چشم . ولی از اینکه مشتری پیدا شده بود خیلی ناراحت بودم گریه م گرفت به زور جلوی خودمو گرفتم . رفتیم کلینیک دختره تا دید دلش رفت براش ، چون خیلی کوچیکه همه عاشقش میشن . یکم سره قیمت حرف زدیم آخرش گفت بزارید بریم خونه فکرامونو بکنیم خبر میدیم گفت قطعیه ها تورو خدا به کسی قولش رو ندید تا آخر امشب نهایتا تا فردا صبح خبر میدیم گفتم باشه . امشب که خبری نشد امیدوارم فردام زنگ نزنن crying 

* ولی یه چیزی بگم واقعا خیلی سخته مخصوصا روزای اول بی نهایت سخته و صبر و حوصله میخواد من کاملا از کار و زندگی افتادم این چند روز رو ، نه خورد و خوراکم معلومه نه قرصامو میخورم نه فیلم میشه دید هیچیه هیچی 

دعا کنید پشیمون شن زنگ نزنن crying

۵ ۰